X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
























هیئت وارثان ثارالله علیه السلام

هیئت وارثان ثارالله (ع) تهران شهرک ولی عصر عجل الله تعالی فرجه

مرغ دل شکسته ی ما جَلد سامراست
درعرش بزم روضه ی دلدار ما به پاست

شال سیاه غصِّه روی دوش ِ ماسِواست
ذکر علیُّ و فاطمه  واویلتا خداست

زهر ستم به جان امام حرم بلاست
این ناله ها شبیه به نجوای نینواست

کینه جواب رحمت و احسان و جود شد
با زهر دشمنی تن یارم  کبود شد

سوز ستم روانه به هر تار و پود شد
روضه به رنگ شعله و از جنس دودشد

شد دیده تار و گریه ی بر گونه رود شد
غم سهم سینه ها شده و دم  دم ِ عزاست

هادیِّ آل فاطمه افتاده برزمین
دین خورده ضربه از ستم و ظلم و جور و کین

واویلتاست نغمه ی لبهای مومنین
اشک امام عسگریُّ و آه مسلمین

با ناله های حیدر و کوثر شده قرین
این سامرا  ادامه ی غمهای کربلاست

اینجا شراره سهمیِّه ی سینه و دل است
آنجا به روی حنجر دین تیغ قاتل  است

جسم امیر تشنه و بی سر به ساحل است
از اشکهای فاطمیُّون ناقه در گِل است

زینب اسیر و نیزه نشین در مقابل است
ناموس عشق  همسفر دشمن خداست

از سامرا به کرب و بلا می روم بیا
با من بگو حسین و بیا سوی کربلا

شش گوشه است و چاووش و سینه زنیِّ ما
بین الحرم   حریم کرم  شاه باوفا

آب فرات و علقمه و ساقیُّ و نوا
حالا نوای فاطمه یابن الحسن بیاست
سروده ی حسین ایمانی

***

آن روز از کبوتر زخمی پری نبود

خورشید فاطمه که به این لاغری نبود

شد مثل مادرش به خدا راه رفتنش
فرقی که داشت این که جوان بستری نبود

آیا دلیل غصّه ی او زهر بوده؟ نه
از آن شراب، دردسر بدتری نبود

یک بی حیا و ظرف شراب و امام بود
اما به لعل لب، لب چوب تری نبود

یک شهر دشمن از همه جانب ولی دگر
چشم طمع که در پی انگشتری نبود

آنجا کشنده بود که در پیش دختران
میزد یزید چوب، وَ آب آوری نبود

ای کاش در مقابل چشمان خواهری
رأس بریده داخل طشت زری نبود
 
فریاد می کشید صدای گرفته ای
بابا محاسن تو که خاکستری نبود

وای از غروب شام غریبان که ناقه بود
امّا میان جمع، علی اکبری نبود

دیگر زبان روضه ی من لال یک کلام
من فکر می کنم خبر از معجری نبود

سروده علی زمانیان

***

آیاکه شود باز ببینم وطنم را
آرام کنم سینه ی پر از محنم را

دلتنگ مناجات سحر های بقیعم
بامادر غمدیده بگویم سخنم را

از سوز عطش تار شده راه نگاهم
آخرچه کنم؟ لرزش دست و بدنم را

آتش زده بر جان و دلم صوت حزینی
سخت است تماشا کنم اشک حسنم را

آن روز که در گوشه ویرانه نشستم
لرزاند،غم عمه ی سادات تنم را

من کشته ی بی حرمتی بزم شرابم
با آنکه نبسته لب چوبی دهنم را

آن روز که آمد به میان حرف کنیزی
سخت است که تفسیر نمایم سخنم را

ناموس خدا ، خیره سری ، چشم حرامی
سربسته گذارید بلای کهنم را

در این دم آخر به خدا یاد حسینم
زیرسرم آماده نهادم کفنم را

تشییع تن سالم من کار ندارد
غارت ننموده است کسی پیرهنم را
سروده ی قاسم نعمتی

***

هر که یک جور قسمتی دارد
سامرای تو غربتی دارد

خوش به حال کسی که نوکر توست
واقعا چه سعادتی دارد!

راستی شهر سامرای شما
چند تا بچه هیئتی دارد؟

یا که دور و بر حریم شما
مردمان ولایتی دارد؟

دل من دور صحن و ایوانت
باز میل زیارتی دارد

اعتقاد من است با آن حال
حرم تو چه هیبتی دارد

با وجودی که خاکی است اما
این زیارت چه لذتی دارد

دشمن تو اگر که می دانست
با تو بودن چه عزتی دارد...

تا ابد مبتلای تو می شد
خادم سامرای تو می شد 


مرد آن است باورت کرده
خویش را بنده ی درت کرده

دست های خدا ملائک را
روی گنبد کبوترت کرده

پرچمت تا همیشه پا برجاست
با دعایی که مادرت کرده

جلوه ای از رخت شده خورشید
حق تو را ذره پرورت کرده

دست حق معجزات عیسی را
رزق و روزی نوکرت کرده

به زمین خورده است و پا نشده
هر که توهین به محضرت کرده

بشکند دست های آن کس که
چون گل یاس پرپرت کرده

من بمیرم که بین بزم شراب
خون به قلب مطهرت کرده

روضه ات تا کجا کشانده مرا
پای تشت طلا کشانده مرا


دور تشت طلا چه غوغا بود
داخل تشت رأس آقا بود

دختری در کنار عمه خود
دیدگانش شبیه دریا بود

چشم های کبوتران? او
خیره در چشم های بابا بود

چقدر صورت کبودی داشت
جرمش این بود شکل زهرا بود

بس که بین مسیر افتاده
بدنش پر ز خار صحرا بود

بوی یاس مدینه می آمد
مادرش هم یقین در آن جا بود

گرچه بستند دست زینب را
پرچم او هنوز بالا بود

خیزران هم دلش به درد آمد
روی لب ها که واحسینا بود

قاری نیزه ها که قرآن خواند
چشم ها غرق در تماشا بود

تا به لب هاش خیزران می خورد
رعد و برقی در آسمان می خورد

سروده ی مهدی نظری

***

بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی
ابن الرضای دوم ما أیها النقی

با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست
هادی آل فاطمه یا أیها النقی

دارم ولی شناسی خود را ز نور تو
مولای من ولی خدا أیها النقی

با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن
پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی

با صد امید همچو گدایان سامرا
پر می کشیم سوی شما أیها النقی

بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی
مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی

من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای
یک حاجتم نگشته روا أیها النقی

گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت
جانم شود فدای تو یا أیها النقی

باید برای غربت تو بی امان گریست
با ناله های حضرت صاحب زمان گریست


شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود
دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود

آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا
توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود
 
بارانی ست از غم تو چشم سامرا
با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود

وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد
دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود

زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد
دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود

شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت
هر چند دل ، شکسته از آن بزم باده بود

آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان
از آن سه ساله که پدر از دست داده بود

جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب
وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود
چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

سروده ی یوسف رحیمی

***


وقتی نگاهم را به بــاران می نشانم
وقتی که خون دل ز دیـده می فشانم

گُل می کند شـوق تو و با جـذبة عشق
دل را به سوی سـامرایت می کشانم

چون آینه محو جلالت می شود دل
مبهوت در قدر و کمالت می شود دل


یادت چـراغ خلـوت اندیشة ماست
 مهرت همیشه دررگ ودرریشـة ماست

 ای هـادی گمگشتگــان راه توحیـد
 خـدمت به راه مکتب توپیشة ماست

 بـر سـائـلان آستـان خود کرم کن

ما را به راه عشق خود ثابت قدم کن


ای مظهـر کُّـّل صفـات حـق پرستی
 بخشیده از جام شرف برعشق،مستی

 ما قطرة دریـای احســان تو هستیم
 مـاذره ایـم ای آفتــاب کُـّل هستی

 تـاریکی مـا را ببخشــا روشنـائی
 مارابه اوج معــرفت کن رهنمـائی


ایمان شکـوفـا شـد ز گلــزار لب تو
 عـرفـان فضیلت یـافته از مذهب تو

 ای چشمـة جـوشنـدة ایثـار و  تقـوا
 قـرآن شـده احیــا ز سعی مکتب تو

 تو رهبر دین، شهـریـار مُلـک دینی
  تو هــادی راه تمـــام مــؤمنینی


تو کعبــة دلهــایی و قبلــه نمـائی
 تو چـون نسیم صبحگاهی جانفزائی

 گنجینـة قـدر و کمـال و علـم ودانش
 تو گـوهـر نـاب جـواد ابـن الرضائی

 جود تو جـوشیده ز جود آن جواد است
 دنیا مرید و درگهت باب المراداست


ای آن که تـابـد نور ایمـان از نهادت
 شد جامعـه آئینـه ای از اعتقــادت

 گر دشمـن بیــدادگر بیـداد می کرد
 گلبـانگ پُرشـور تو شـد تیغ جهادت

 روز عدو را بـا کــلامت شام کردی
 مـوج ستـم را خسته و آرام کردی


آنـان کـه از روز ازل غـرق عنــادند
 غـافل ز روز محشـر و روز معـــادند

 وقتی قـدم در بـرکة شیـران نهادی
 دیدنـد،شیـران سربه پای تونهادند

 ای آفتـاب آسمــان حـق پرستی
 دراختیـار تـوست نبض کُّل هستی


ای آن که قرآن در تجلایی جهانگیـر
 با آیـة تطهیــر کـرده از تــو تقـدیر

 دشمن هجوم آورد در شب بر سرایت
 بردنـد تا بـزم شـرابت با چه تقصیر

 وقتی که بر بیـداد گر لب را گشودی
 کاخ ستم را بر سرش ویران نمودی


ای آن که هستی از تو درس عشق آموخت
 خورشید مهرت چلچراغ عشق افروخت

 با آن همـه قـد رو جــلال و راد مردی
 افسوس با زه رستم جان و دلت سوخت

 توسـوختی تان ورحق روشـن بماند
 پرپر شـدی تا باغ دین گلشن بماند


ای مظهــر صبـر و وقـار و استقـامت
 ای اســوة ایمــان و ایثـار و کرامت

 امیــدوارم تـا بگیــری بـا نگـاهت
 دست «وفائی»رابه صحـرای قیامت

 ای قبلـة امیــد از مــا رو مگـردان
 در رستخیز از عاشقان ابرو مگـردان

سروده ی سید هاشم وفائی

***

جز درد و غصه سینه ی ما را مجیب نیست    
زخمی به دل نشسته که هیچش طبیب نیست

خاکم به سر به حضرت هادی چه کرده اند؟
دشنام بر سلاله ی زهرا(س) عجیب نیست؟

از سامرا صدای تو بر گوش می رسد
اینها جزای کشته شیب الخضیب نیست
 
آقا دلت شکسته ز تیغ زبان خصم
 غصه نخور توقعی از نا نجیب نیست

ای یوسف شکسته دل من حلال کن
در ما اگر برای تو خیری نصیب نیست

غافل شدیم از تو و از روزگار تو
ور نه چنین جسور شدن در رقیب نیست

ما زنده ایم و قلب شما را شرر زدند
 بر سینه ی تو آتشی از پشت در زدند

این دشمنان که زخم شما را نمک زدند
دیروز،کوچه،مادرتان را کتک زدند

اینان که این چنین دلتان را شکسته اند
در شام روی نیزه سری را شکسته اند

این دست ها که قلب شما را دریده اند
دیروز موی عمه تان را کشیده اند

امروز جنگ و غفلت عالیجانب ها
 دیروز کوفه، زینب و بزم شراب ها

میترسم از دو رویی پشمینه پوش ها
از چشم های خیره ی برده فروش ها

برگرد ذوالفقار علی(ع)، گاه عاشقیست
 قرآن بخوان،به دست کسی خیزران که نیست

روضه بخوان فدای دو تا نرگس ترت
از قتلگاه و خنجر و از داغ مادرت

روضه بخوان برای گدایان محفلت
 روضه بخوان کمی که سبک میشود دلت

از چه به روی نوکر خود چشم بسته ای؟
کنجی غریب دست به زانو نشسته ای

ما کیستیم؟تشنه جام شهادتیم
 جان بر کف ایستاده مطیع ولایتیم

ما چشم بر دهان شما مستطاعتیم
ابناء حیدریم و سرا پای غیرتیم

کافیست اینکه پیر خراسان امان دهد
 با إذنتان اشارت ابرو نشان دهد

ما سینه را به امر شما چاک میکنیم
 ما هرچه دشمن است،در خاک میکنیم

ما مرده ایم مگر که سگی دم بر آورد
 اُو اُو کند و نام شما را بیاورد

روباه چشم بر دهن خوک دوخته
 ای بی حیای سگ صفت خود فروخته

مهدی اگر امان بدهد باده میزنیم
 بر گردن کثیف تو قلاده میزنیم

شیعه سر حرف خودش ایستاده است
 چیزی ز عمر نحس تو باقی نمانده است

ما باده نوش باده ی مینای کوثریم
 جان بر کفان خامنه ای پور حیدریم

از نسل فاو و فکه و خاک دوئیجی ام
 فریاد میزنم که آری بسیجی ام
سروده ی محمد معاذ اللهی پور

***


صدای زمزمه ی جامعه کبیره ی توست
که چشم ها همه اشک و نگاه خیره ی توست

هر آنکسی که در امواج عشق افتاده
برای عرض ادب در پی جزیره ی توست

کلاس درس محبت کلامکم نور است
اگر محب علی گشته ایم سیره ی توست

شما که محبط وحیید و معدن رحمت
تمام دار و ندارم غم عشیره ی توست

میان صحنه ی محشر شفاعتی بکنید
صدای زجه ، صدای غلام تیره ی توست

کنار ذره ای از ناخن شما باید
تمام ناقه ی صالح به سجده در آید


قدم زدی به مسیر مدینه ، سامرا
به جاده های کویر مدینه ، سامرا

تمام غربت چشم تو را شهادت داد
مناره های منیر مدینه ، سامرا

چه زخم ها که به قلب شما زدند آقا !
ستمگران حقیر مدینه ، سامرا

دوباره روز دوشنبه چه نحس می آمد
به سمت شهر فقیر مدینه ، سامرا

برای مادر خود گریه می کنید انگار
بنال مرغ اسیر مدینه ، سامرا

برای بانوی پهلو شکسته ی حیدر
برای صورت نیلی حضرت مادر


دوباره اشک غزل های منزوی ای وای
شراره می چکد از چشم مثنوی ای وای

شکست حرمت گنبدطلای سامرا
شکست بغض فضاهای معنوی ای وای

اگر چه منزلتت خدشه بر نمی دارد
دچار زخم جسارات می شوی ای وای

شما کجا و زمین گدا نشین مسیر
شبیه عمه به ویرانه می روی ای وای

بمیرم از چه پس مرکب سیاهی ها
کنار مردم این شهر می دوی ای وای

برای گریه کنانت اگر جسارت نیست ،
بگو که زخم روی ناخن شما از چیست


به دور مرقدت امشب ملایکه دارند ؛
بررای غربت چشمانت اشک می بارند

چقدر بی خرد است آن عدو نمی داند
درندگان به کف پات سجده می آرند

به سوی بزم شرابت کشند اما شام
امان ز مردم پستی که بین بازارند

برای دیدن سرها هجوم آوردند
جماعتی همه رفتند سنگ بردارند

به سمت بزم شراب این صدای گریه ی کیست ؟
صدای شیهه ی شلاق های دربارند

صدای گریه ی زهرا ، قرائت قرآن
صدا صدای تلاقی خیزران ، دندان

سروده ی مجتبی کرمی

نوشته شده در 1393/02/12ساعت 14:10 توسط سعید نظرات (0)

عکس‌هایی از آخرین سال‌های حیات «رسول تُرک» 

 

فرشته مرگ سراغ «حاج رسول تُرک» آمده بود، اما او هم‌چنان می‌گفت: «قبرستان منتظر من است و من منتظر آقامم» تا اینکه موعد وصال فرا رسید، با زبان ترکی گفت: «آقام گَلْدی، آقام گلدی»!

ـــ

رسول دادخواه خیابانی تبریزی معروف به حاج رسول تُرک، از عربده‌کش‌های تهران بود، اما عاشق امام حسین(ع) بود. در ایام عزاداری ماه محرم شب اول، بزرگان و صاحبان مجلس محترمانه بیرونش کردند و گفتند: تو عرق‌خوری و آبروی ما را می‌بری!

حاج رسول برگشت و داخل خانه رفت و خیلی گریه کرد و گفت: ناظم ترک‌ها جوابم کرد، شما چه می‌گویی، شما هم می‌گویی نیا؟!

اول صبح در خانه‌اش را زدند، رفت در را باز کرد، دید، ناظم ترک‌هاست، روی پای حاج رسول ترک افتاد و اصرار کرد بیا بریم، گفت: کجا؟! گفت: بریم هیئت!

حاج رسول گفت: تو که من را بیرون کردی؟ گفت: اشتباه کردم، حاج رسول گفت: اگر نگویی نمی آیم!

ناظم گفت دیشب در عالم رؤیای صادقانه دیدم در کربلا هستم، خیمه‌ها برپاست، آمدم سراغ خیمه سید الشهدا(ع) بروم، دیدم یک سگ از خیمه‌ها پاسداری می‌کند، هر چه تلاش کردم، نگذاشت نزدیک شوم، دیدم بدن سگ است، اما سر و کله حاج رسول است، معلوم می‌شود امام حسین(ع) تو را قبول کرده است.

ناگهان حاج رسول شروع کرد به گریه کردن، آنقدر خودش را زد گفت: حالا که آقام من را قبول کرده است، دیگر گناه نمی‌کنم، توبه نصوح کرد، از اولیای خدا شد.

شبی عده‌ای از اهل دل جلسه‌ای داشتند، آدرس را به او ندادند، ناگهان دیدند در می‌زنند، رفتند در را باز کردند، دیدند حاج رسول است! گفتند: از کجا فهمیدی کلی گریه کرد و گفت: بی‌بی آدرس را به من داده است، شب آخر عمرش بود و رو به قبله بود گفتند: چگونه‌ای! گفت: عزرائیل آمده، او را می‌بینم، ولی منتظرم اربابم بیاید.

در ادامه گزارش تصویری از آخرین سال‌های حیات «حاج رسول ترک» می‌آید:



  رسول ترک در جمع یکی از هیئت‌های آذری مقیم تهران قبل از سال 1335

از پایین ردیف دوم، اولین نفر از سمت راست






  عکسی از آخرین سال‌های حیات حاج رسول



  شناسنامه و گذرنامه رسول ترک

 

یکی از آگهی‌های ترحیم مرحوم رسول ترک که از طرف اصناف بازار تهران و هئیت‌های بزرگ تهران در روزنامه اطلاعات 14 دی ماه 1339 در صفحه 2 به چاپ رسیده است.





  آگهی ترحیم اولین سالگرد «رسول ترک»


عکس‌هایی از آخرین سال‌های حیات «رسول تُرک»
نوشته شده در 1392/09/24ساعت 11:01 توسط سعید نظرات (7)


نوشته شده در 1392/09/13ساعت 11:13 توسط سعید نظرات (0)


مرحوم هدایت الله عجمی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید                      که میرویم به داغ بلند بالایی

پنج شش ماهی از بیماری‌اش می‌گذشت و سلامتی در چشم پیرمرد 71 ساله، چنان که قله‌ای در دوره‌های مبهم، نایاب و دست نیافتنی می نمود، چند روزی بود که نمازهای واجب را، در بستر و حتی به حالت خوابیده به جای می‌آورد
دردی مرموز و غریب در استخوان هایش می پیچید و روح تابناکش در گدازشی تاریک، قطره قطره آب می شد. با این همه او، با صلابتی شگفت و مثال زدنى، ذکر دوست می گفت: قرآن می خواند و برحتمیت و حقانیت مرگ، تأکید می‌کرد. بیست و چهارم مهر ماه بود. انگار، چشم و دل های نگران، در میانه‌اش گرفته بودند. ناگهان لب‌های مهربانش از تپش ایستاد. چشم و دل و دستش نیز.
- آب بیاورید! سرم را بردارید!...
مرد بدون اینکه تاب تکانیش باشد، 24 ساعت را در آرامش رازناک و مانده به بیخودی محض مانده بود. و آنگاه ناگهان به جنبش لبهایش، صدای او، صدایی دیگر گونه از او، در تن چهاردیواری کوچک و آدمهای نگران اطراف دوید. خود او بود و چه سنگین حرف می زد.
- مرا برگردانید... حاج حسین... من دارم می میرم.
- شهادتین...
- اشهد ان...
هنوز تهلیل را به سامان نبرده بود که با چشمانی پردرخشش، سمت بالای اتاق را کاوید و به صدای بلند گفت: رسول الله آمده است. به کمک اطرافیان نشست و با خود زمزمه کرد: بسم الله و بالله و علی مله رسول الله.
حاج حسین گفت: چه کسی آمده است؟
گفت: همه آمده اند.
حاج حسین گفت: حاج آقا مولا را صدا بزن!
با دست راست پسرش را که پیش رویش ایستاده بود، کنار زد و به کنج اتاق اشاره کرد: امیر المومنین اینجا نشسته...
اتاق در امواج اشک حاضران، تن می شست و بیمار عاشق و پیر، به کار ستایش مولای خود بود. حاج حسین، اشک در گوشه‌ی چشم، با صدایی که پنداری در گلو می‌شکست، گفت: آقا، امام حسین(ع) را صدا بزن!
گفت: آب خنک به من بدهید.
استکان آب تربت سید الشهدا را از روی تاقچه برداشتند و به لبهایش نزدیک کردند.
جرعه‌ای نوشید و با خود نجوا کرد: السلام علیک یا اباعبدالله...
به حال خوابیده اش برگرداندند. گویی ماه در چشمانش غروب می کرد. زبانش. اما، همچنان به تکرار نام ثارالله بود.
ناگهان، صورتش به سمت چپ مایل شد و کبوتر بی‌تاب جانش در افقی زلال و ناسرودنی بال گشود.
چشم و دل‌های اطرف، عشق را دیدند که دست در بازوی پیرمرد انداخت و با خود بردش...
مرحوم هدایت الله عجمى، به سال 1293 هجری شمسی در ورآباد خمین، پلک از هم گشود و دنیا را به تماشا نشست. او سومین فرزند یک خانواده ی روحانی بود. کودکی‌اش به آموزش قرآن و صرف و نحو عربی در محضر پدر بزرگوارش، مرحوم حجت الاسلام شیخ محمد کاظم عجمی گذشت.
هنوز در چهاردهمین بهار زندگی اش نفس می زد که پدر، آسمان را برگزید. در آن سال برادر و دو خواهرش به شوق دیدار پدر، به سوی حضرت حق شتافتند. سه سال دیگر را به هم نشینی اندوه گذرانده بود که سوگوار مادر و عهده‌دار سرپرستی خواهران و تنها برادر خود شد. غربتی عمیق و غمی غریب در جانش نشسته بود. هدایت الله جوان که با همه‌ی وجودش اندوه از دست دادن پدر و مادر را در می‌یافت. برای آنکه سایه از سر خانواده برنگیرد، به جهت کفالت، موقتاً از خدمت وظیفه عمومی معاف و مشغول به امرار معاش شد. اولین زمزمه‌ها و سرودهای شاعر، ریشه در همین برهه از زندگی‌اش دارند. پس از مدتی روح بی‌تاب، تنوع طلب و جست و جوگر او سرّ برتافتن از خدمت وظیفه عمومی را تاب نیاورد و از همین رو جوان اهل سر و سرود، سربازی را کمر همت بست.
هنوز دوران خدمت وظیفه را می گذراند که داغ یکی ا ز خواهران و تنها برادر بازمانده اش در گلخانه‌ی اینه‌گون دلش، شکوفا شد. او که دیگر در ولایت پدرى، جز خواهر کوچکش روحی همسفر و همدل نمی‌یافت تا اندوه تنهایی و غربت توانسوز خود را با او قسمت کند. ناگزیر راه مرکز در پیش گرفت. به تهران آمد و به سال 1320 شمسی در اداره‌ی آموزش و پرورش استخدام شد. مرحوم عجمی تا سال 1355 که بازنشسته شد، لحظه‌ای از اندیشه و عمل در راه رشد و تعالی فرهنگ و ادب ایران زمین باز نایستاد و روزان و شبان ارجمندش را جز به مطالعه و تحقیق و تعلیم شاگردان نگذراند.
پس از بازنشستگی نیز با برپا کردن کلاس های آموزش قرآن و اصول عقاید، به روشنگری و هدایت جوانان و نوجوانان همت گماشت. به گونه ای که هنوز پیران و جوان محل... از کلاس‌های روزانه و سحرخوانی شبانه‌اش در لیالی ماه مبارک رمضان، خاطرات تابانی دارند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامى، تلاش این شیعه‌ی باورمند، ادیب و فرهیخته فزونی گرفت و به انگیزه‌ی خدمت به اسلام و انقلاب، تدریس در دانشگاه پلیس را پذیرفت. فعالیت‌های گسترده‌ی مرحوم عجمی تا سال 1364 استمرار یافت. اوایل سال 1364، کلاس‌ها و جلسات متعدد ایشان به علت کسالت و بیماری‌اش تعطیل شد.
اواسط همان سال، در بستر بیماری افتاد و در عصر پنجشنبه 25 مهرماه سال 1364، در حالی که 71 بهار را پس پشت افکنده بود به دیدار حضرت دوست شتافت.
دیوان شعر گلزار معرفت محصول یک عمر زیستن عاشقانه‌ی شاعری شیعی سروده است. عاشقی که لحظه‌ای حتی جز به عشق اهل بیت نفس نزد. مرحوم عجمی اگرچه زیستی ساده و بی‌پیرایه و آکنده به غم و اندوه داشت، اما عاشقى، شکوه و روحی و سربلندی را هماره وجهه‌ی همت خود قرار داد و هرگز تسلیم مطلع عالم تعین نشد.
شعر، همواره رفیق راه و همنشین و همدم خلوت او بود. اندوخته‌ای که از تحقیق و تتبّع در ادب پارسی داشت و زمزمه‌ی اشعار نغز و تأمل برانگیز، مجلس او را عطرآگین و روح نواز می‌کرد.
او شاعر بود، با همه‌ی وجود و در مواجهه با همه‌ی اهل وجود.
به آل الله، بی‌دریغ عشق می‌ورزید و با گدازه‌های روح و رشحات دل سوخته‌اش، مدح و مرثیتشان می‌گفت.
این جان عاریت که به حافظ سپرد اوست          روزی رخش بینم و تسلیم وی کنم



شعری از مرحوم هدایت الله عجمی در مدح پیامبر اسلام
رسیده مژده که شد بخت یار ما امروز
نمود جلوه گری ذات کبریا امروز
نسیم صبح سعادت وزید و خبرداد
که پا به عرصه نهد ختم انبیا امروز
در آسمان نبوّت مهی تجلّی کرد
که روشنان فلک را بود ضیا امروز
فروغ عارض ملهش جهان منور کرد
طلوع کرد مگرشمس والضُّحی امروز
به روز هفدهم اندر ربیع اولی بود
که فیض مقدم او کرد با صفا امروز
ز بطن آمنه بنت وهب پدید آمد
شهی که جنّ و ملک راست مقتدا امروز
خدای قادر ذوالمن بعالم ملکوت
نمود فخر بمولود مصطفی امروز
به یُمن مقدم سلطان قرب اَواَدنی
بسیط ارض کند فخر برسما امروز
خدا بمردم دنیا ز راه لطف و کرم
بداد نعمت بیحصر و منتها امروز
شفیع روز قیامت محمّد محمود
که صیت مکرمتش یافت ابتدا امروز
خدیو کون و مکان شهریار جنّ و بشر
که بر ملوک جهان است پادشا امروز
میان یکصد و بیست و چهار هزار نبی
بجز حبیب خدا نیست ملتجا امروز
شکست طاق انوشیروان ز سطوت او
نماند آتش آتشکده بجا امروز
فتاد لات و هُبَل از مقام خود بر خاک
ز بیم شوکت سر خیل اتقیا امروز
به ساوه آب به دریا چه خشک شد الحال
ز بام کفر نگونسار شد لوا امروز
تو راست رحمت بی منتها به عالمیان
نماز لطف و کرم درد ما دوا امروز
به جز محّمد و آلش (معلّما) نبود
نه ملجأ و نه پناهی برای ما امروز
به نقل از سایت بی پلاک
نوشته شده در 1392/09/12ساعت 15:58 توسط سعید نظرات (0)


حاج اکبر ناظم چگونه مداح شد؟

 

 بالاخره پس از چند هفته تلاش، حاج‌خانم گوشی را برمی‌دارد:« بفرمایید!» او‌‌ همان نوزادی است که با استغاثه پدرش از حضرت اباالفضل(ع) شفا گرفت. پدرش یکی از سرشناس‌ترین مداحان زمان خودش بود؛ حاج‌اکبر ناظم که برای هیاتی‌ها کاملا شناخته شده است. البته این تمام خصوصیات او نیست. حرمت این پیرغلام اهل بیت تا اندازه‌ای بود که حضرت اباالفضل(ع) کودکش را که همه فکر می‌کردند مرده‌، زنده کرد. شاید شما هم زنده شدن کودک مرده حاج‌اکبر سرکی (ناظم) را شنیده باشید اما شاید شنیدن این داستان از زبان‌‌ همان کودک که ۵۵ سال قبل در اثر معجزه شفا گرفته جالب‌تر باشد. معصومه سرکی(ناظم) بار‌ها داستان شفاگرفتنش را از پدر و مادرش شنیده. برای همین، طوری از آن روز برایمان تعریف می‌کند که انگار خودش هم یکی از شاهدان ماجرا بوده. 

ماجرا چه بود؟

محرم سال ۱۳۳۶ که شروع شد، معصومه کودک 7 ماهه حاج‌اکبر به‌شدت بیمار بود. کودک بی‌تابی می‌کرد و پدر و مادر دل‌نگران و مضطرب به هر دری می‌زدند تا شاید بچه بیمارشان خوب شود اما فایده‌ای نداشت. هر قدر به پزشکان مراجعه می‌کردند تا کودکشان را درمان کنند فایده نداشت و روزبه‌روز حال او بد‌تر می‌شد.

 می‌روم شفایش را بگیریم

روز تاسوعا بود و معصومه از شدت بیماری دیگر نای شیر خوردن هم نداشت. چشمانش بسته بودند و گاهی اوقات ناله ضعیفی از او به گوش می‌رسید. معصومه حالت احتضار داشت. چند نفری از بستگان در خانه حاج‌اکبر بودند و به همسرش دلداری می‌دادند. کودک را روبه‌قبله خواباندند. اما معصومه هنوز نفس می‌کشید. حاج‌اکبر آمد و مدتی بالای سر دختر کوچکش نشست. صبور بود اما به‌راحتی می‌شد غم از دست دادن فرزند را در چهره‌اش خواند. مدتی گذشت. حاج‌اکبر از اتاق بیرون رفت و بعد از وضو گرفتن، عبای مداحی را روی دوشش انداخت و آماده شد تا از خانه بیرون برود. همسر و آشنایان دورش را گرفتند و گفتند حاج‌آقا! کجا می‌روید. این بچه در حال مرگ است او را به حال خودش‌‌ رها نکنید.

حاج‌اکبر خیلی محکم جواب داد: «می‌روم تا شفایش را بگیرم». دقایقی از رفتن حاج‌‌اکبر نمی‌گذشت که نفس‌های کودک به شماره افتاد و مدتی بعد قلب کوچکش از تپش ایستاد. اطرافیان مادر بی‌تاب را از اتاق بیرون بردند و پارچه سفید را روی صورت فرزندش کشیدند. حاج‌اکبر هنوز به هیات نرسیده بود که خبر دادند معصومه فوت کرده و از او خواستند برگردد. اما او کفش‌هایش را در‌آورد و راه بازار تهران را پیش گرفت. به بازار که رسید، پیشاپیش جمعیت عزادار حضرت سیدالشهدا‌(ع) قرار گرفت. اما قبل از اینکه مدیحه‌سرایی را شروع کند، گفت: «از دو نفر دو کار برمی‌آید. از حاج‌اکبر ناظم‌ روضه خواندن برمی‌آید و از حضرت اباالفضل‌ زنده کردن مرده‌ها». شروع کرد به مداحی سقای دشت کربلا: شد کشته شاه اولیا، اباالفضل، اباالفضل... . یکی دو ساعت نوحه خواند و جمعیت عزادار حسینی پابه‌پایش سینه زدند.

 مرده زنده شد

دو سه ساعتی از رفتن حاج‌اکبر از خانه می‌گذشت. هر کس مشغول کاری بود تا مراسم کفن و دفن معصومه به‌خوبی برگزار شود. مادر بی‌تاب دوباره وارد اتاقی شد که معصومه آنجا بود. ناگهان صحنه حیرت‌انگیزی دید. دست و پای کودکش حرکت می‌کردند. باورش نمی‌شد. اول فکر می‌کرد به نظرش می‌آید ولی این طور نبود. معصومه ناگهان سرفه‌ای کرد و دهانش را در جست‌و‌جوی غذا باز کرد. مادر فریادی از سر شوق کشید و کودکش را در آغوش کشید. همه اهل خانه وارد اتاق شدند. هیچکس باورش نمی‌شد.‌‌ همان موقع یک نفر به سمت هیات حاج‌اکبر رفت و خودش را با زحمت به او رساند. وقتی به حاج‌اکبر رسید در حالی که گریه می‌گرد، گفت: «حاج‌آقا! معجزه شده، معصومه زنده شد». با این اتفاق بود که هیاتی‌ها همگی به‌سمت منزل حاج‌اکبر هجوم آوردند تا معجزه حضرت اباالفضل(ع) را به چشم ببینند.

معصومه‌سادات به اینجای داستان که می‌رسد، بعضش می‌ترکد و اشکش سرازیر می‌شود؛ « خدا به حرمت پدرم و آبرویش نزد اهل بیت مرا شفا داد تا اکنون به ۵۵ سالگی برسم».

 در برابر مردم خاضع بود

معصومه سرکی اجازه عکس گرفتن را به ما نمی‌دهد و تاکید می‌کند: «عکس بابا را چاپ کنید. حاج‌آقا ارادت خاصی به ائمه به‌ویژه امام حسین و حضرت اباالفضل(علیهماالسلام) داشت. پدرم یک شیعه واقعی بود. هرچه از او بگویم، کم گفته‌ام. او آنقدر خاضعانه با مردم رفتار می‌کرد که همه به حرفش گوش می‌کردند. به پیشنهاد حاج‌آقا روز هفتم محرم بازاری‌ها کسب و کار را تعطیل می‌کردند و آماده عزاداری می‌شدند. بابا هم در این روز‌ها لباس بلند عربی می‌پوشید و با پای برهنه راه می‌افتاد سمت بازار. نه گرمای هوا مانعش بود و نه سرما. برادرانم هم در این ایام پشت سر پدر راهی هیات می‌شدند. همه اعضای خانواده لباس سیاه می‌پوشیدند و دل‌هایشان داغدار سیدالشهدا‌(ع) بود».

 شفا گرفتن حاج‌اکبر

در کتاب «غایت حضور» که زندگینامه حاج‌اکبر ناظم است یک داستان شگفت‌انگیز منتشر شده. گویا شفا گرفتن کودک 7 ماهه در خانواده حاج‌اکبر سرکی اتفاق تازه‌ای نبود چراکه خود حاج‌اکبر هم یک‌بار در دوران نوجوانی مورد لطف اهل بیت(علیهم‌السلام) قرار گرفته بود. او 13 ساله بود که بیمار شد. هرچه مادرش از حکیم و داروهای گوناگون استفاده کرد، فایده نداشت. تا جایی که او را رو به قبله خواباندند. حکیم گفته بود اگر امروز و امشب را بگذراند، زنده می‌ماند. حاج‌اکبر در زمان حیات، ماجرای شفا گرفتنش را این‌گونه برای اطرافیانش تعریف کرده بود؛ «فکر می‌کنم نزدیک ظهر بود. من در رختخواب بودم. مادر چندین بار پاشویه‌ام کرد تا تبم پایین بیاید. خوابم برد. دیدم زیر پایم باز شد و وارد کانالی شدم که انتهای آن به باغی می‌رسید! مات و مبهوت از اینکه چرا من قبلا از این باغ خبر نداشتم، سرگرم تماشای پرواز پرندگان، سرسبزی درختان و هوای مه‌آلود آنجا بودم. همین‌طور که گردش می‌کردم، رسیدم به رودخانه‌ای زلال و خروشان. با حیرت چشم دوخته بودم به رود که دیدم آقا امام حسین(ع) آن طرف رودخانه ایستاده‌اند. چنان شوقی در وجودم به‌وجود آمد که می‌خواستم از رودخانه رد شوم. دیدم آقا دست‌شان را بالا بردند که یعنی بایست. اصرار کردم که آقا! اجازه دهید بیایم خدمت‌تان. ایشان فرمودند مادرت خیلی استغاثه می‌کند و تو را از ما می‌خواهد. برگرد! ما با تو کار داریم. از‌‌ همان راهی که رفته بودم برگشتم. چشم که باز کردم دیدم در رختخوابم. مادرم را دیدم که لبخند می‌زند. او از من پرسید امام حسین(ع) شفایت داد؟ با سر جواب مثبت دادم و بعد از هوش رفتم».

 حاج‌اکبر ناظم که بود؟

مادر حاج‌اکبر نسبت به ائمه اطهار(علیهم‌السلام) و مخصوصا امام حسین(ع) ارادت بسیاری داشت. برای همین زمانی که حاج‌اکبر در دوران جوانی دنبال جمع‌آوری مال دنیا و کسب و کار بود به او گفت؛ «پسرم! نمی‌خواهم تو میلیونر باشی. می‌خواهم خادم امام حسین باشی». برای همین حاج‌اکبر از آن به بعد شب‌های جمعه با دوستانش دور هم جمع می‌شدند و عزاداری می‌کردند. اسم هیاتشان را هم گذاشته بودند «هیات نوباوگان».

حاج‌اکبر سرکی در ابتدای تشکیل هیات میاندار بود و در هیات به میاندار «ناظم» می‌گفتند. ظاهرا یک شب جمعه مداح هیات نمی‌آید؛ اطرافیان به حاج‌اکبر می‌گویند خودش بخواند. آن شب زانو‌هایش می‌لرزید اما او بعد از چند شب دیگر نوحه‌خوان هیات شده بود و به او حاج‌اکبر ناظم می‌گفتند.

آن طور که دختر حاج‌اکبر تعریف می‌کند، بعد از کودتای رضاخان و کشف حجاب، وقتی عزاداری‌ها ممنوع می‌شود، هیاتی‌ها مخفیانه به عزاداری می‌پرداختند. هیات نوباوگان بیشتر در امامزاده علی(ع)، سیده ملک خاتون، بی‌بی زبیده، امامزاده داود(ع) و بی‌بی شهربانو عزاداری می‌کرد. اما شهریور سال ۱۳۲۰ رضاخان رفت و مردم تهران با خیال راحت در بازار به عزاداری برای حضرت سیدالشهدا(ع) پرداختند. آیت‌الله بروجردی هم امور هیات را به‌عهده داشت. معصومه سرکی به نقل از پدرش در مورد آن روزها می‌گوید: «آن روز‌ها محبت آیت‌الله بروجردی در قلب من لحظه به لحظه بیشتر می‌شد؛ طوری که هر وقت فرصت می‌کردم به محضرش در قم می‌رفتم. زمانی که مسجد اعظم را ساختند و برای افتتاح آن 10 شب در آنجا عزاداری کردند، بخشی از مداحی آنجا برعهده من بود».

منبع : سایت عقیق
نوشته شده در 1392/09/01ساعت 19:33 توسط سعید نظرات (1)

کجائید شهدا شهدا شهدا

***

ای شهیدان خدایی

رهروان کربلایی

امون از این همه دوری

امون از درد جدایی

***

دلمون و غم گرفته

سینه رو ماتم گرفته

به یاد همه شهیدان

این سرود و دم گرفته

***

کجائید شهدا شهدا شهدا

***
کاروان رفت و جاموندیم
خودمون و نرسوندیم
همه رفتن با شهادت
کاشکی ما هم نمی موندیم
***
غیرت ما رفته بر باد
شما رو ما بردیم از یاد
زمونه یه کاری کرده
بمونیم تو غفت ای داد
***

کجائید شهدا شهدا شهدا

***
مادراتون که هنوزه
چشم به عکساتون می دوزه
یادتون تا که می افتن
دلشون خیلی می سوزه
***
مسجد امام هادی
چه جوونایی تو دادی
رسم دنیا کاری کرده
نکنیم از اونا یادی
***

کجائید شهدا شهدا شهدا

***
مومنی, احمد حسینی
همه یاران خمینی
رضا انصاری کجایی 
تنگه دل برا تو خیلی
***
یه روزی می گفت یه مادر
با نوا پشت یه پیکر
یا حسین ازم قبول کن
پسرم فدای اکبر
***

کجائید شهدا شهدا شهدا

***
شادمان و ملانوری
کجایی شهید تیموری
خوش بیان و بهرامی
مردیم از این همه دوری
***
یکدله پور و کرمی
سرجدا شهید خادمی
بجای شما می گیم ما
یا حسین جون دلمی
***

کجائید شهدا شهدا شهدا

***

سروده کمال مومنی


نوشته شده در 1392/08/25ساعت 21:14 توسط سعید نظرات (5)

ذکر خیر تو به هر جا شد ویادت کردیم

دست بر سینه به تو عرض ارادت کردیم


پادشاهی جهان حاجت ما نیست حسین

به غلامی در خانه ات عادت کردیم

 

زیر این بیرق پاک تو شبیه شهدا

دم به دم ما طلب جام شهادت کردیم

 

آه محزون چو کشیدیم به غمهای شما

طبق فرمایش معصوم عبادت کردیم

 

رحمت محض تویی ای همه ی رحمت حق

بر در خانه ی تو کسب سعادت کردیم

 

امر فرمود خدا بر غم تو گریه کنیم

ما به دستور عمل از حین ولادت کردیم

سروده ی رضا رسول زاده

***

دل را برای روضه ی اشکت مذاب کن

ما را برای کربوبلایت خراب کن

 

ای ناله ی گلوی تو معراج اولیاء

با داغ خود به سینه ی ما انقلاب کن

 

عمری گذشت و ما حرمت را ندیده ایم

این کهنه آرزو زکرم مستجاب کن

 

ما را فقط میان عزای تو می خرند

پس لااقل بخاطر زهرا صواب کن

 

ما از اجل مهلت دیگر گرفته ایم

بر ما نمانده مهلت دیگر شتاب کن

 

لب تشنگان جرعه ی اشک غم توایم

آقا بیا و دیده ما را پر آب کن

 

ای صاحب کرم, شی بی غسل و بی کفن

ما را گدای طفل صغیر رباب کن

سروده کمال مومنی

***

چشمم از داغ تو ای گل پرشبنم شده است

آسمان تیره و تار است محرم شده است

 

ابر و باد و مه خورشید سیه پوش شدند

فرصت گریه برای تو فراهم شده است

 

حق بده پشتم اگر خم شده از غصه ببین

قامت نیزه هم از این همه غم خم شده است

 

دو سه روزی شده از حال لبت بی خبرم

چه شده موی تو آشفته و درهم شده است

 

لب و دندان و سرو صورت تو خونین است

چشم هایت چقدر چشمه ی زمزم شده است

 

پیش از این لهجه زهرائیت اینگونه نبود

چند دندان تو ای قاری من کم شده است

سروده سید محمد جوادی

***

دیونه یه سر داره هزارتا دردسر داره

تو دلش برا حسین یک دل پر شرر داره

 

اگه دیونه دیدی بزار دیونگی کنه

کاری باش نداشته باش برا دلش خطر داره

 

آخه اون بجز حسین نمی دونه چیزی دیگه

داغ کربلا رو با غصه به رو جیگر داره

 

دیونه کار نداره عاقلا چی فکر می کنن

که براش چی فایده چه ها براش ضرر داره

 

اون فقط می فهمه که مادر ارباب و زدن

رو دلش داغ غم مادر و میخ در داره

 

دیونه روز نداره شبا دلش کربوبلاست

آرزوی دیدن شیش گوشه تو سحر داره

 

عاقلا همه بیاین دیونه ی حسین بشین

آخه دیونه شدن برا حسین ثمر داره

 

اگه دیدی دیونه ترس نداره توی دلش

یه یل شیری مثه علی رو پشت سر داره

 

دیونه تاب نداره شیش ماهه ای روببینه

آخه تو دلش غم رباب بی پسر داره

 

یا ابالفضل تا میگه جنون اون گل می کنه

دل خوشه برا خودش یه قرصی از قمر داره

سروده کمال مومنی

***

حرف مادرم هنوز تو گوشمه

که سند خورده ی عشقتم آقا

من با عشق تو یه روز شروع شدم

آخرش مرده ی عشقتم آقا

 

توی هندسه مربع ندارم

هرچی که اومده شیش گوشه شده

می گن این دنیا بزرگه ولی من

همه دنیام قده شیش گوشه شده

 

آدما می گن نمک گیر توان

من می گم خاصیت تربتته

معجزه کردی و گریه شد پدید

گریه هم خاصیت غربتته

 

من نفس می کشم از نگاه تو

تو هوای تو اسیر نفسم

انقده اسم تو فریاد می زنم

تا یه روز برات بگیره نفسم

 

تا که یک لحظه فراموشم کنی

توی سینه یک حسینیه زدم

واسه انتخاب اسم سردرش

بین اسم بچه هات مرددم

سروده میثم سلطانی

***

حسین جان هرچه بوده هرچه هستم

تموم زندگیمو با تو بستم

 

میون تربتم چشم انتظارم

بگیری از کرم آقا تو دستم

سروده کمال مومنی

***

منو تنها نذار در هر دو عالم

ببین آقا شکسته پرّ و بالم

 

من از تو شرمسارم ای حسین جان

اگر کم گریه کردم کن حلالم

سروده کمال مومنی

***

تموم عمرمو دادم برایت

که تا بنویسی اسمم را گدایت

 

جوونی رفت و این حسرت به دل موند

ندیدم عاقبت من کربلایت

سروده کمال مومنی

***

تا عشق تو در سینه ی ما بیدار است

پیمانه ی این سبوی ما پربار است

 

آغاز جنون و مستی هر شب ما

با نام مبارک تو ای دلدار است

سروده کمال مومنی

***

در دام بلایش همه در زنجیریم

با عشق و جنون دل خود درگیریم

 

یک روز بیاید و نگوئیم حسین

در سینه زنی برای او می میریم

سروده کمال مومنی

***

منو داغ غمت بیچاره کرده

همه بند دلم رو پاره کرده

 

صدای ناله ی زهرا یه عمره

منو تو هیئتا آواره کرده

سروده کمال مومنی

***

نکند گریه برای غم تو کم بکنم

سینه را جز به عزای تو فراهم بکنم

 

همه ی ترس من این است که اندر عرصات

خجلت از فاطمه در عرش معظم بکنم

 

کاش زهرا نظری سوی دلم اندازد

دیده را با نظرش چشمه ی زمزم بکنم

 

من فقط دلخوش این رخت سیاه و علمم

که برایت همه شب ناله و ماتم بکنم

 

همره کعبه سیه پوش غمت کاش شوم

همه جا را حرم و ماه محرم بکنم

 

روضه خوانی کنم و یاد ابالفضل کنم

یاد خشکی لب ساقی علقم بکنم

 

حسرت کربوبلا را به دل آتش بزنم

تا چنین صحن تو در دیده مجسم بکنم

 

کی شود در وسط روضه خرابم بکنی

پای هر سینه زدن ذکر دمادم بکنم

 

کفش عشاق تو را جفت کنم تا اینکه

روضه را پا قدم حضرت خاتم بکنم

 

کاش با ذکر تو در کنج خیام تو حسین

شورش محتشمی باز به عالم بکنم

سروده کمال مومنی

 

نوشته شده در 1392/08/11ساعت 00:46 توسط سعید نظرات (3)

دلی از لطف حق سرشار داریم

به سر شور ونوای یار داریم

 

هوا خواه توایم ای یوسف حسن

کلافی در صف بازار داریم

 

اگر از جان و دل در انتظار یم

چرا برمعصیت اصرارداریم؟!

 

مگر در غیبت آقا چه کردیم؟

که شوق وعده ی دیدار داریم

 

زبانی گاه در بیهوده ولغو

گهی در ذکر و استغفار داریم

 

اگر که آبرویی مانده از ما

زنام عترت اطهار داریم

 

نظر کن یا عزیز الله ما را

توقع از شما بسیار داریم

 

مبادا چشم برداری زسایل

که با یک گوشه از آن کار داریم

 

غلام آستان شاه طوسیم

که هر چه هست از آن دربار داریم 

 

رسیده موسم حج فقیران

مرا هم حاجی مشهد بگردان

سروده ی احسان محسنی فر

***

باید خدا روزی کند یار تو باشیم

لحظه به لحظه یار وغمخوار تو باشیم

 

باید خدا روزی کند رویت ببینم

ما زنده با امید دیدارتو باشیم

 

گر او نخواهد غافلیم از تو همیشه

گر او بخواهد بهترین یار تو باشیم

 

ما را خدا خواهی گرفتار تو کردند

تا که نفس داریم بیمار تو باشیم

 

اغفرلنا تقصیرنا تا که قیامت 

محتاج بخشش های بسیارتو باشیم

 

باید خدا لطفی کند تا روز موعد

چشم انتظاران سبک بار تو باشیم

 

یوسف خریدن کار ما نا چیز ها نیست

ما گرمی صفهای بازار تو باشیم

 

رفتیم اگر مازیر خاک آقا کرم کن

تا باز گردیم گرفتار تو باشیم

 

گویند علمدار تو باشد ابالفضل

ما ریزه خواران علمدار تو باشیم

 

یابن الحسن در اربعین مارا دعا کن

مارا شریک گریه ات در کربلا کن

سروده ی جواد حیدری

 ***

ای منجی دلهای خزان دیده کجایی

کی می رسد آن جمعه موعود بیایی

 

ای نبض زمان ذکر دعای فرج تو

ما فوق مکان در نظر اهل ولایی

 

کنز الفقرایی و همانند نداری

تو رحمت موصوله ی احسان خدایی

 

عیب از دل ما نیست گرفتار تو هستیم

عیب است کریمان که برانند گدایی

 

ای زائر تنهای سحرهای مدینه

دل سوخته از روضه ی ام النجبایی

 

باید که تقاص دم مظلوم بگیری

چون منتقم خون امام الشهدایی

 

یک جمعه بیایی همه باشیم کنارت

گر میل کنی یا که اراده بنمایی

سرود احسان محسنی فر

***

دگر دعای ظهورت به روی لبها نیست

کسی به یاد شما ای عزیز زهرا نیست

 

اگر اراده نمایی به یاد تو هستیم

وگرنه یاد تو بودن سعادت ما نیست

 

منی که هییتی ام کمتراز تو می گویم

میان زندگی ما برای تو جا نسیت

 

خدا کندکه بیایی که در غیاب شما

میان نامه ی ما یک نشان تقوا نیست

 

نشان کسب رضای تو ای عزیز خدا

به غیر روضه گرفتن برای سقا نیست

 

کسی که سینه زن سینه ی شکسته نشد

درون سینه او عطری از تولا نیست

سروده جواد حیدری

***

وقتی به تن لباس سیاه عزا کنی

دل را به ماتمی ابدی مبتلا کنی

 

عالم تمام جامه ی ماتم به تن کنند

وقتی لوای خیمه ی ماتم بپا کنی

 

گویی حسین ویکسره اشکت روان شود

شاید که حق مطلب آن را ادا کنی

 

از نای خسته تو نوای حزین رسد

ذکر از شهید تشنه لب نینوا کنی

 

این عزت حسینی تو جاودانه باد

 تا آنکه زنده یاد عزیز خدا کنی

 

یار بلا کشیده حسین است وبا غمش

سینه سپر به غربت و رنج وبلا کنی

 

یا صاحب الزمان چه شود از کرامتت

ما را مقیم یک سحر کربلا کنی؟

 

وقتی طواف مرقد شش گوشه می کنی 

تنها دعای ماست که ما را دعا کنی

سروده ی سید محمد میر هاشمی

***

ای مقتدا برگرد تا دلها حسینی ست

مولای ما برگرد تا دلها حسینی ست

 

فرمود حق معرفت دست حسین است

بر نینوا برگرد تا دلها حسینی ست

 

گفتی که من با خسته دلها آشنایم

ای آشنا برگرد تا دلها حسینی ست

 

ای هر کلامت پرچم سبز هدایت

ا ی رهنما برگرد تا دلها حسینی ست

 

رفتی ز سرداب وبرون آیی ز کعبه

تا کربلا برگرد تا دلها حسینی ست

 

ای که شعارت یالثارات الحسین است

نور خدا برگرد تا دلها حسینی ست

 

خون خدا خونبها نور رخ توست

ای خون بها برگرد تا دلها حسینی ست

 

سرها هنوز از نیزه می خواند شما را

با نیزه ها برگرد تا دلها حسینی ست

 

گفتی فرج را با دعا از ما بخواهید

روح دعا برگرد تا دلها حسینی ست

 

گفتی که مادر! انتقامت را بگیرم

ای با وفا برگرد تا دلها حسینی ست

 

ما غصه ای غیراز غم غیبت نداریم

ای مقتدا برگرد تا دلها حسینی ست

سروده ی محمود ژولیده

***

شبی ای کاش چشمم فرش می شد زیر پای تو

سرم را روی دستانم می آوردم برای تو

 

به مژگان می زدم جارو کف کفش تو را اما

به جنت هم نمی دادم کفی از خاک پای تو

 

برای قلب مجروحم اگر که روضه می خواندی

میان اشک می مردم میان روضه های تو

 

دلم می خواست مثل گل شبی بودی در آغوشم

از این رو می برم حسرت همیشه بر عبای تو

 

هوای چشم من ابری هوای سینه ام صاف است

که دارم در دلم یادتو و در سر هوای تو

 

گرفته کعبه رونق بسکه گردیده است گرد تو

صفا حتی صفا را وام دارد از صفای تو

 

سرا پا چشمم و گوشم, امام جمعه ی دنیا

همین جمعه بیاید کاش از کعبه صدای تو

سورده سید محمد جوادی

***

از همون روزی که دنیا اومدم

تا رسیدنت دلم شور می زنه

ترسم اینه بمیرم, نبینمت

واسه دیدنت دلم شور می زنه

 

قلب من رو خط معکوس می زنه

لحظه هام ثانیه هام, یار نمی شن

نه کلافی, نه طلایی تو بساط

واسه یوسف اینا بازار نمی شن

 

الهی بشکنه پای فاصله

که جوونی منو ازم گرفت

چقدر بهت بگم دوست دارم

چقدر بهت بگم دلم گرفت

 

دوس دارم پر بکشم از این قفس

دوس دارم جون بگیرم زیرنگات

یه نگاه مهربونت مال من

همهی دار و ندار من فدات

 

تو حضور تو منم که غایبم

تو کلاس عشقتون جا می زنم

هی می گم یه روز منم عاشق می شم

هی می گم دل رو به دریا می زنم

 

آسمونم بی تو سوت و کور شده

بی تو این زمین چقدر صبور شده

دستمو هی روی دستم می زنم

دل من بدجوری از تو دور شده

سروده میثم سلطانی

نوشته شده در 1392/08/11ساعت 00:42 توسط سعید نظرات (0)

در میان خوانندگان برخی ها را داریم که اینطوری فکر می کنند، می گویند ما کاری نداریم ما شعرمان را می خوانیم و می رویم می خواهند گریه کنند یا نکنند ما پولمان را می گیریم و می رویم، این آمده داد و ستد کند.

بسیاری حاج منصور ارضی را پایه گذار سبک جدیدی از مداحی اهل بیت(ع) در عین حفظ سنت های عزادارای می دانند. بسیاری از مداحان بزرگ و شهیر این روزها در پای منبر او رشد کرده اند و به جامعه معرفی شده اند.

نوع نگرش این مداح اهل بیت(ع) به ذکر مصیبت و اقامه عزای معصومین(ع) که برگرفته از جمله مشهور شهید مدرس، سیاست ما عین دیانت و دیانت ما عین سیاست ماست، است، سبب شده تا جلسات وی قدم به قدم با جریان سیاسی روز حرکت کرده و ارضی در صورت نیاز شخصاً به موضع گیری بپردازد. البته نوع ادبیات و جنس این موضع گیری هر از گاه انتقادات فراوانی را از حاج منصور ارضی برانگیخته است.آنچه می خوانید گفتگوی پایگاه اطلاع رسانی هیأت رزمندگان اسلام با حاج منصور ارضی در آستانه ماه محرم و اقامه عزای حسینی است.

سؤال خیلی از مداحان جوان و عزیزانی که تازه قدم در عرصه مداحی اهل بیت(ع) گذاشتند این است: چه کنیم که یک مداح مخلص شویم تا امام حسین(ع) به ما نظری کند؟

بحث اخلاص در روایات ما زیاد آمده در تعقیبات نماز مغرب داریم "و الاخلاص فی عملی" اخلاص در ذکر، اخلاص در راه رفتن و... یعنی همه چیز با اخلاص باید باشد. مخالف خود نمایی است، مخالف ریاست است، راه رسیدن به آن تمرین است. کجا ریا می شود کجا نمی شود. در خواندن، حدود برای خود قرار دهید. حالا چون مجلس گرفت دو خط دیگر بخوانم، این کارها به مرور ممکن است خدای نکرده اخلاص را در نوکری شما کمرنگ کند. اگر گفته اید دو خط، ادامه پیدا کند و بیشتر شود آن خواندن ریاست. غفلت، اخلاص را به زمین می زند. توسل در خلوت، این اخلاص را نگه می دارد. زمینه اخلاص، نیت صادقانه است. که یکی از ارکان بندگی است. اخلاص با شک هم مخالف است. طرف شک می کند که حالا من این کاری را که کردم آیا اخلاص بود یا ریا؟ باید ببیند در درونش چه اتفاقی می افتد، برنده است یا بازنده، برای خودش می خواند یا مردم ویا اهل بیت(ع).

بعضی از مداحان بهترین روضه ها را قرائت می کنند ولی مستمع آن حال معنوی را نمی گیرد. چطور باید یک مداح دارای سوز صدا و نوای خدایی و صاحب نفس شود؟

اخلاص، توجه به عبادت که دستور اهل بیت(ع) است. چه واجب و چه مستحب. مداح باید به عبارات و نکاتی که اهل بیت گفتند برای رشد یک انسان مومن توجه کند. آدم هر چه با اخلاص تر بشود و هر چه به دستورات دین توجه کند این موثرتر است. تأثیر کلامش بیشتر می شود. شاید به هر کسی این تأثیر کلام را ندهند:

صفای اهل سحر را به هر کسی ندهند

نگاه نیک نظر را به هر کسی ندهند

تو بی هنرکه به خواب و خیال دل بستی

معطلی که هنر را به هرکسی ندهند

توجه به موقعیت ها و وقت ها شود. خود مداح آماده باشد. اولین آمادگی این است که آن مصیبت را قبول داشته باشد نه فقط ارائه طریق بدهد. چون ارائه طریق همه می دهند. همصحبتی با آدمی که آلوده است اثرگذار است. موضوع دیگر آنکه در خلوت، خودش را بدبخت تر و بیچاره تر از همه بداند، این هم اثرگذار است، حدیث نفس در خلوت استغفار است. مثلاً در مجلس هست ولی یک استغفار در خلوت انجام می دهد. استغفار به سرعت اثر می گذارد. مقلب القلوب، غفارالذنوب، این ها سرچشمه فیض هستند. مظهر ستارالعیوبی اند. تأثیر کلام را هم از خودشان بخواهیم. خودمان را در اختیار ایشان می بینیم. لذا یکی از خصلت های «حاج آقا آرام» این بود که می گفت من مدت ها گریه می کنم تا این شعر را می نویسم.


زهد و بی رغبتی به دنیا در وجود یک مداح اهل بیت علیهم السلام چگونه باید نمو داشته باشد؟

زهد از بهترین مقامات نوکری است که فرد در یک مجلس عالی از خود بگذرد، اگر گذشت نتیجه می گیرد، زهد به این است که یک وقت باید بخوانی زهد را بیاوری ظاهر کنی تا مردم درس بگیرند یک وقت در باطن باید از خود بگذری از حقت بگذری. زهد در نوکری باعث تأثیر کلام می شود یعنی ساده ترین شعرها را می خواند ولی در روضه موثر می شود تأثیر کلام می گذارد و طرف اصلاً حالش عوض می شود. مثلاً من می خواهم بروم بالای منبر با نفسم یک عده دروغگو یا غیبت کننده را که اصلاً توجه و شناختی به ارکان و حدود دینی ندارند را متحول کنم. من خواننده باید یک زهد قوی داشته باشم. درون من هر دو تا حالت هم توسل با سین و هم توصل با صاد اینقدر باید قوی باشد که آنان که خدای نکرده گناه کرده اند یا به گناه افتاده اند تکان بخورند.

در میان خوانندگان برخی ها را داریم که اینطوری فکر می کنند، می گویند ما کاری نداریم ما شعرمان را می خوانیم و می رویم می خواهند گریه کنند یا نکنند ما پولمان را می گیریم و می رویم، این آمده داد و ستد کند. به کمک دین نیامده است. این تاجر به جای اینکه نوکر و عالم و زاهد باشد، این اصلاً تجارت منظورش بوده است، منتها این راه را یاد گرفته راحت تر تجارت بکند، ولی نمی داند بن بست هم دارد. این زهد وقتی خرد می شود در نوکری، می بینی که وقتی یک جا دارند می خوانند این کوتاه ترش را می خواند که بازار آنها بگیرد، می آید می نشیند منبر، کوچکترین آدمی که مثلاً دارد می خواند گوش می دهد و گریه می کند، می گوید اگر بنا به استفاده است خودم استفاده کنم، نمی گوید حالا خوب بگذار این بخواند بعد من روی دستش می خوانم. این زهد ندارد که اینجوری فکر می کند یا می افتد به وادی کشتی گرفتن خیلی ها این وسط به کشتی می افتند و سیر عملی شان و اخلاصشان خراب می شود.


امسال که سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی نامگذاری شده است، مداحان ما چگونه می توانند در کسوت حماسه سازان سیاسی و اقتصادی در آیند؟

بسیار زیبا سؤال کردید. اول من یک مقدمه ای را عرض کنم، ما باید حماسه سازانی که برای سربلندی میهن اسلامی ما زحمت کشیدند را لااقل بشناسیم. این حماسه سازانی که برای انقلاب ما و برای دین ما جانفشانی کردند پشت جبهه ها هم، زمانی هر جا را نگاه می کردی واقعاً بهشت را می دیدی ایمان به چشم می آمد نگاه می کردی بعضی از پشت جبهه ای ها زیباتر از خط مقدمی ها حماسه آفرین بودند.

نکته بعدی اینکه نوحه خوانها، شعرا، روضه خوانها، گویندگان، خطیبان همه باید قرآنی فکر کنند باید دید چه کسی قرآن می خواند و چه کسی از قرآن پند می گیرد؟! شاید قرآنی که از صداو سیمای عربستان سعودی پخش می شود بیشتر از هر جای دیگری باشد ولی کفرشان و کمک شان به آمریکائیها، صهیونیست ها و به کلی جبهه ی کفر از همه جای دیگر هم بیشتر است. ما می گوییم از سنت خارج نشویم و در روضه ها و نوحه ها بهترین باشیم ولی مسئله اینجاست که درس بگیریم. ما می گوییم حماسه سازی کنیم آنچه مقام معظم رهبری در ابتدای سال فرمودند ملاک قرار دهیم. بهترین تبعیت از رهبری مخالفت نکردن با ایشان است. یعنی ولایت مداری فقط به زبان نشود. وقتی رهبری می گوید سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی این باید پیگیری شود.

نقش یک مداح یا ستایشگر در روشنگری اجتماعی و مسائل سیاسی باید چگونه باشد؟

روشنگری در جامعه خود یک عبادت و تکلیف الهی است. روشنگری نباید شخصی و جناحی باشد. باید برای دین و رضای الهی باشد. یک مداح باید خودش اهل بصیرت و معرفت باشد. در تعقیبات نماز صبح می خوانیم خدایا! عنایتی کن تا قلبم کور نشود "ولم یترکنی عمیان القلب" سیاست هم اگر در عمل باشد سیاست حقیقی است ولی اگر زبانی و ظاهری باشد سیاسی بازی می شود، سیاست یعنی درایت! بعضی ها سیاست را مکر تعریف می کنند و روی آن را پوشش می دهند. سیاست حق برای اهل بیت است آنها "و ساسة العباد" هستند. سیاست واقعی یعنی یک قهرمان ملی ما که یک گام مانده مدال طلا را برای خود و میهنش تصاحب کند و افتخار برای ملت بیافریند ولی با اقتدار، افتخاری بالاتر را به دست می آورد و آنهم مبارزه نکردن با حریف غاصب صهیونیستی است.

حاج آقا چه توصیه هایی به مداحان جوان دارید؟

نوکر اهل بیت(ع) از جوانی خودش باید گریه کن باشد که این گریه معرفت می آورد و نمی گذارد که هر طور و با هر سبک و آهنگی برای امام حسین(ع) بخواند. عوارض و معضلاتی که در هیأت ها هست متأسفانه اکثراً از مداحان شروع می شود. چرا باید در دعای کمیل می گوئیم" اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا". باید این جمله دعای شب و روز ما باشد. خدا به موسی(ع) می فرماید من تو را دوست دارم چون مثل بچه ها گریه می کنی. مداحی که گریه ندارد چرا آمده مداحی شود؟! اصلاً جای تعجب دارد.

دیگر این است که مداح خواسته یا ناخواسته نباید موجب خوار کردن مداح دیگری شود. مثلاً گاهی شما را دعوت می کنند به هیأتی که مداح دیگری را که آنجا نوکری می کند خوار و خفیفش کنند. اینجا تو باید بازنده باشی تا آبروی یک نوکر دیگر را حفظ کنی. خدا رحمت کند شهید غلامعلی رجبی را این حرف مال ایشان است، می گفت: وقتی بین مداح ها کُشتی میشه تو بازنده باش و برو.

نکته بعدی این است گاهی اوقات معضلاتی پیش می آید که پای دین وسط می آید. امیرالمومنین(ع) چه کرد؟ حکومت را رها کرد و خانه نشینی اختیار کرد. اگر چنین مشکلاتی خدای نکرده در هیأت ها پیش آمد نوکر هم باید مبارزه کند. چون این هیأت ها تضمین کننده انقلاب است. هیأتی که از نظر فکری سیاسی و عقیدتی به خط فکری مداح نمی خورد بر او واجب است که آن هیأت را رها کند. اگر انتقادی به عملکردها دارند حرفی نیست ولی اگر اساس خط فکرشان ضد انقلاب و بی توجهی به رهبری است نباید در آن هیأت بمانیم.

چند سال دارید و محل تولد شما کجاست؟

در مورد سن باید عرض کنم که آنچه خرج خدا و اهل بیت شده باشد آن عمر واقعی است، ولی سن دنیایی حدود ۶۰ سال. محل تولد من تهران است، در یکی از محله های خانی آباد که اسم جدیدش تختی است. تقریباً همسایه مرحوم تختی بودیم.

در پایان، اگر مطلبی مد نظر دارید بفرمائید؟

جا دارد در اینجا اشاره کنم به مطالبی که طی چندین جلسه در جمع ستایشجویان عزیز عرض نمودیم تحت عنوان "منشور نوکری اهل بیت(ع)" که برگرفته ازدعای امام زمان(ع) است مراحل چاپ و انتشار آن در حال انجام است و ان شاالله به زودی به صورت کتابی عرضه خواهد شد.

نوشته شده در 1392/08/08ساعت 14:53 توسط سعید نظرات (0)

نوشته شده در 1392/08/05ساعت 00:03 توسط سعید نظرات (0)

عید غدیرخم عید ولایت مولی امیرالمومنین علی علیه السلام مبارک باد


مولا اگر نبود،ولایت نداشتیم 

 روز حساب، باب شفاعت نداشتیم 
  
 عاشق نمی شدیم اگر مرتضی نبود 
 نسبت به اهل بیت ارادت نداشتیم 
  
 عشق علی که قسمت هرکس نمی شود 
 سلمان اگر نبود، سعادت نداشتیم 
  
 مولا اگر نبود، عجم سرشکسته بود 
 ما غیراز او امید حمایت نداشتیم 
  
 اسلام ما نتیجه ی لبخند مرتضی است 
 با زور تیغ ، میلِ هدایت نداشتیم 
  
 مولا اگر نبود، ری از دست رفته بود 
 تاریخ هشت سال رشادت نداشتیم 
  
 این انقلاب بی مددش پا نمی گرفت 
 شور قیام و شوق شهادت نداشتیم 
  
 ما از دعای خیرِ علی رزق می خوریم 
 این طور اگر نبود، روایت نداشتیم 
  
 رونق نداشت حجره ی انصاف هایمان 
 برکت به کار و کسب تجارت نداشتیم 
  
 شبهای جمعه گریه مان ارث مرتضی است 
 ما بی کمیل حال عبادت نداشتیم 
  
 محشر که دست مردم  سرگشته خالی است 
 بیچاره می شدیم ؛ ولایت نداشتیم 
 سروده وحید قاسمی
 
*** 
  
دلها اگر که بال برای تو میزنند 
هر شب سری به سمت سرای تو میزنند 
  
جبریل میشوند تمام کبوتران 
وقتی که بال و پر به هوای تو میزنند 
  
از وصله های کهنه نعلین خاکی ات 
پیداست سر به سوی خدای تو میزنند 
  
هر شب فرشته ها که به معراج می روند 
دستی به ریشه های عبای تو میزنند 
  
بینند اگر خیال تو را بت تراش ها 
تا روز حشر تیشه برای تو میزنند 
  
بر سینه ام نوشته خدا والی الولی 
یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی 
  
وقتش رسیده تا که زمین امتحان دهد 
وقتش رسیده تا که زمان را تکان دهد 
  
فصل ظهور نفس رسالت رسیده است 
میخواهد ازخدای به گامش توان دهد 
  
باید سه روز صبر کند در غدیر خم 
تا که به روی منبری از دل اذان دهد 
  
میخواست حق که آینه ای در برابر ... 
... آئینه تمام نمایش مکان دهد 
  
میخواست حق که عین نبی را عیان کند 
میخواست حق که دست خودش را نشان دهد 
  
شوری میان عرصه ی محشر بلند شد 
دست علی به دست پیمبر بلند شد 
  
وقتی غضب کند همه زیر و زِبر شوند 
جنگاوران معرکه ها در به در شوند 
  
وقتی غضب کند همه در خاک میروند 
گیرم که صد سپاه بر او حمله ور شوند 
  
چشمش اگر به پهنه میدان نظر کند 
گردن کشان دهر همه بی سپر شوند 
  
از ضرب ذوالفقار، خدا فخر می کند 
سرهای بی شمارِ جدا بیشتر شوند 
  
فرقی نمی کند که یسار است یا یمین 
آنقدر سر زند که دو سر، سر به سر شوند 
  
این مرد تکیه گاه نبرد پیمبر است 
این شیر ، شیر حضرت حق است حیدر است 
  
سر می دهیم و از درتان پر نمی زنیم 
موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم 
  
وقتی که حرف ؛حرف ولایت مداری است 
ما دم ز غیر، تا دم آخر نمی زنیم 
  
وقتی که امر نائبتان فرضِ جان ماست 
سنگ کسی به سینه باور نمیزنیم 
  
فصل بصیرت است به جز با لوای او 
حتی قدم به صحنه محشر نمی زنیم 
  
ما را فقط به پای ولایت نوشته اند 
ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم 
  
با ذوالفقار و نام علی پا گرفته ایم 
ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم 
  
عطری بده که غنچه نیلوفرم کنی 
تا در حضور خویش شبی پرپرم کنی 
  
اصلاً مرا نگاه تو در صبح روز عهد 
پروانه آفرید که خاکسترم کنی 
  
دُرّ نجف دلم شده شاید به دست خویش 
روزی مرا بگیری و انگشترم کنی 
  
من را جلا بده که تو را جلوه گر شوم 
بهتر همان که آینه دیگرم کنی 
  
نان جوئی به دست تو دیدم چه میشود.... 
...هم سفره غلام خودت قنبرم کنی 
  
همراه ظرف خالی شیر آمدم که باز 
دستی کشی به روی سرم سرورم کنی 
  
آقا نظر به چشم تر مادرم نما 
بوی محرم آمده عاشق ترم نما 
سروده  حسن لطفی

*** 
ای به خلق از خلق اولیٰ یا امیرالمؤمنین 
وی به جن و انس مولا یا امیرالمؤمنین 
  
خلق بیتو قطرة از هم جدا افتادهاند 
با تو میگردند دریا یا امیرالمؤمنین 
  
کیست جز تو باء بسم الله رحمان الرحیم 
در کتاب حق تعالی یا امیرالمؤمنین 
  
از خدایی با خدایی تا خدایی در خدا 
ای خدا را عبد اعلا یا امیرالمؤمنین 
  
در شب معراج بر گوشش رسید آوای تو 
هر چه احمد رفت بالا یا امیرالمؤمنین 
  
طاعت کونین بی تو شعلهای از دوزخ است 
بس بود مهر تو ما را یا امیرالمؤمنین 
  
پیشتر از بودن ما ای همه چشم خدا 
چشم بگشودی تو بر ما یا امیرالمؤمنین 
  
من نمیدانم که هستی آنقدر دانم که هست 
خلق عالم بیتو تنها یا امیرالمؤمنین 
  
من نمیدانم که هستی آنقدر دانم که گشت 
کشتۀ راه تو زهرا یا امیرالمؤمنین 
  
هرکه در محشر بود دستش به دامان کسی 
ما تو را داریم فردا یا امیرالمؤمنین 
  
شک ندارم این که فردا دوستان خویش را 
خود کنی در حشر پیدا یا امیرالمؤمنین 
  
در قفایت میدود چون سایه روز و شب نماز 
چون کنی رو در مصلا یا امیرالمؤمنین 
  
نی همین امروز دست خلق بر دامان توست 
انبیا گویند فردا یا امیرالمؤمنین 
  
ای نگاهت بهتر از گلهای خندان بهشت 
سوی ما هم چشم بگشا یا امیرالمؤمنین 
  
تو وصی احمدی انصاف اگر دارد عدو 
بس بود « من کنت مولا » یا امیرالمؤمنین 
  
ناز بر جنّت کند، آنکو کند با یک نگاه 
باغ حسنت را تماشا یا امیرالمؤمنین 
  
تا به دست دل بگیرم دامن مهر تو را 
پای بنْهادم به دنیا یا امیرالمؤمنین 
  
دوست دارم گر به باغ خلد هم سیرم دهند 
جز توأم نبود تمنّا یا امیرالمؤمنین 
  
با تولای تو حتی در جحیمم گر برند 
از جحیمم نیست پروا یا امیرالمؤمنین 
  
تا به روی دوش احمد پا نهادی در حرم 
یا علی گفتند بتها یا امیرالمؤمنین 
  
این عجب نبود تواند کبریایی بخشدت 
قادر حی توانا یا امیرالمؤمنین 
  
بی تو فاء « فوق ایدیهم » ندارد نقطه ای 
ای تو بسم الله را « با » یا امیرالمؤمنین 
  
تو همه نادیدنیها را به چشمت دیدهای 
ای خدا را چشم بینا یا امیرالمؤمنین 
  
در همان آغوش مریم داشت نامت را به لب 
تا مسیحا شد مسیحا یا امیرالمؤمنین 
  
انّما و بلّغ و تطهیر در شأن تو بود 
بارها کردیم معنا یا امیرالمؤمنین 
  
میثم آلوده دامانم تو خود با یک نگاه 
پاک کن پرونده ام را یا امیرالمؤمنین 
سروده غلامرضا سازگار 
  
** 
دلم مست شراب الغدیر است 
سراپایم کتاب الغدیر است 
  
الا ساقی، سر و جانم فدایت 
تمام هست خود، ریزم به پایت 
  
نجات از بند و دام هستیم ده 
ز مینای ولایت مستیم ده 
  
چنان برگیر با یک جرعه هوشم 
که چون خم در غدیر خم بجوشم 
  
دل از کف داده ام "ما انزلم" کن 
ز" اکملت لکم" دین کاملم کن 
  
بده جامم که عیدی دل پذیر است 
نه نوروز است، این عید غدیر است 
  
وجودم مست از جام تولاست 
دلم دریایی از نور تجلاست 
  
بیا تا مدح مولا را بگوییم 
به صحرای غدیر خم بپوییم 
  
محمد نغمه توحید دارد 
در آن صحرا خدا هم عید دارد 
  
چه صحرایی، ز جنت با صفا تر 
ز دامان منی هم دلرباتر 
  
چه عیدی خوب تر از عید قربان 
چه روزی روز عترت روز قرآن 
  
  محمد، وقت ابلاغ است" بلغ" 
 منافق را به دل داغ است" بلغ" 
  
محمد پیک حق را این پیام است 
رسالت بی ولایت نا تمام است 
  
نمایان کن جلال حیدری را 
کز آن کامل کنی پیغمبری را 
  
بگو با مردم عالم علی کیست 
بگو دین جز تولای علی نیست 
  
بگو حکم علی نص کتاب است 
بگو خط علی اسلام ناب است 
  
بگو این آیه بر من گشت نازل 
نبوت بی ولایت نیست کامل 
  
تویی پیغمبر و حیدر امیر است 
تو را غار حرا او را غدیر است 
  
رسالت با ولایت یک کتاب است 
یکی ماه است و دیگر آفتاب است 
  
الا ای خلق عالم سر به سر گوش 
محمد دم زند خاموش خاموش 
  
محمد را به لب در ثمین است 
ثناگوی امیر المومنین است 
  
تو گویی می رسد بر گوش جان ها 
پیامش در زمین و آسمان ها 
  
که هرکس را منم امروز مولا 
علی از نفس او بر اوست اولی 
  
علی دین را امام راستین است 
علی دست خدا در آستین است 
  
علی یعنی چراغ اهل بینش 
علی یعنی پناه آفرینش 
  
علی آیینه ی آیین اسلام 
علی یعنی تمام دین اسلام 
  
علی میزان، علی ایمان، علی حق 
علی سر تا قدم توحید مطلق 
  
علی مولود کعبه رکن دین است 
علی آیینه حق الیقین است 
  
علی بر حزب حق، صاحب لوا بود 
علی فرمانده کل قوا بود 
  
علی شمعی که در بزم ازل سوخت 
علی جبریل را توحید آموخت 
  
علی در ملک هستی ناخدا بود 
علی پیش از خلایق با خدا بود 
  
علی حمد و علی ذکر و علی دم 
علی حجر و حطیم و بیت و زمزم 
  
علی حج و صلاه است و صیام است 
علی رکن و قعود است و قیام است 
  
علی دست خدا در فتح خیبر 
علی روز احد یار پیمبر 
  
علی در یاری حق ترک جان گفت 
علی در بستر ختم الرسل خفت 
  
علی اسلام را در صدر تابید 
علی در بدر هم چون بدر تابید 
  
علی دین است و قرآن است و احمد 
علی یعنی علی یعنی محمد 
  
ولی الله اعظم رکن دین اوست 
اولوا الامر تمام مسلمین اوست 
  
که قرآن می کند وصف خضوعش 
ز خاتم بخشی و حال رکوعش 
  
هزاران سلسله آواره ی اوست 
حدیث منزله در باره اوست 
  
گهر از " سلمک سلمی" فشانم 
حدیث از" لحمک لحمی" بخوانم 
  
علی داد از ولادت با نبی دست 
نبی عقد اخوت با علی بست 
  
نمیدانم که بودم چیستم من؟ 
اگر پرسید یاران کیستم من؟ 
  
مسلمانم، مسلمان غدیرم 
امیرالمومنین باشد امیرم 
  
بود خاک در او آبرویم 
غلام یازده فرزند اویم 
  
چو از اول گل من را می سرشتند 
بر آن گل نام مولا را نوشتند 
  
ولای مرتضی بود و گل من 
علی بود و علی بود و دل من 
  
ولایت روح را آب حیات است 
ولایت خلق را فلُک نجات است 
  
ولایت گوهر دریای نور است 
ولایت همدم موسی به طور است 
  
ولایت هدیه رب جلیل است 
ولایت رهنمای جبرئیل است 
  
ولایت گل برآرد از دل خار 
ولایت میثم است و چوبه دار 
  
ولایت یعنی از حیدر حمایت 
ولایت یعنی از عترت روایت 
  
ولایت یعنی از جان دست شستن 
به موج خون رضای دوست جستن 
  
ولایت یعنی از گهواره تا گور 
طریق عترت از روی خط نور 
  
ولایت بستگی دارد به فطرت 
ولایت خط قرآن است و عترت 
  
به قرآن قول پیغمبر همین است 
تمام دین امیر المومنین است 
  
به حق حِق همین است و جز این نیست 
که هرکس را ولایت نیست دین نیست 
  
تو را گر مهر مولا نیست در دل 
ز طاعات و عباداتت چه حاصل 
  
اگر گیری وضو با آب زمزم 
اگر سجاده گردد عرش اعظم 
  
اگر گویی اذان بر بام افلاک 
گر از تکبیر گردد سینه ات چاک 
  
اگر ضرب المثل گردد خضوعت 
به حمد و قل هوالله و رکوعت 
  
اگر در سجده صدها سال مانی 
خدا را از درون خسته خوانی 
  
اگر باشد به توحیدت تعهد 
اگر گردی شهید اندر تشهد 
  
مبادا بر نماز خود بنازی 
ولایت گر نداری بی نمازی 
  
گرفتم این که مانند تن و جان 
وجودت شد یکی با کل قرآن 
  
اگر مهر شه مردان نداری 
به قرآن بهره از قرآن نداری 
  
محمد شهر علم است و علی در 
ز در، در شهر وارد شو برادر 
  
هر آنکو ناید از در دزد باشد 
که در محشر جحیمش مزد باشد 
  
مرا غرق تجلا کن علی جان 
مرا مست تولا کن علی جان 
  
ز جام معرفت سیراب گردان 
چو شمع محفل خود آب گردان 
سروده غلامرضا سازگار 
  
** 
ولایت چیست؟ اصل آفرینش 
کلید قفل سیر درک و بینش 
  
ولایت چیست ؟ تحصیل تعهد 
صراط ما پس از ایاک نعبد 
  
ولایت چیست؟ معراج تکامل 
پی اثبات ذات پاک حق قل 
  
ولایت علت غایی است ما را 
به حمت فعل بی ماضی است ما را 
  
ولایت آب و گل را در هم آمیخت 
که از آمیختن آدم برانگیخت 
  
ولایت نور را شد ساحل نور 
که طوفانش بود در خط دستور 
  
ولایت کوه آتش را کند گل 
به ابراهیم در وقت توکل 
  
ولایت در کف موسی عصا شد 
به امر حق به شکل اژدها شد 
  
ولایت را دم عیسی قرین است 
که انفاس خوشش جان آفرین است 
  
ولایت در ولایت گشت کامل 
کز او نور هدایت گشت حاصل 
  
ولایت جمع را تفریق دارد 
که درکش سالها تحقیق دارد 
  
ولایت رمز اثبات وجود است 
ز جود او همه بود و نبود است 
  
ولایت دشمن نامردمی هاست 
یگانه رهبر سر در گمی هاست 
  
ولایت هر که دارد غم ندارد 
قوامش بیش هست و کم ندارد 
  
ولایت یازده نور جلی بود 
که پیوند تمامی با علی بود 
  
اگر خواهی بدانی این علی کیست 
ولی حق کسی غیر از علی نیست 
  
علی حق را تجلی صفات است 
امامت را چو سیم ارتباط است 
  
به او رنگ ولایت چون ولی شد 
علی مهدی شد و مهدی علی شد 
  
به نخل دین ولایت برگ و بال است 
ولایت را جهان در انتظار است 
  
ولایت پای تا سر عدل و داد است 
بشر را آخرین حکم جهاد است 
  
ولایت کاخها را کوخ سازد 
که قانون بشر منسوخ سازد 
  
ولایت دیده ها را دیده بان است 
ظهور مهدی صاحب زمان است 
  
بشر را لطف نا محدود آید 
ظهور مهدی موعود آید 
  
ولایت معنی الله و نور است 
شکوه رجعت و روز ظهور است 
  
رسالت از ولایت گشت کامل 
که هستی از کمالش گشت حاصل 
  
ولایت خاتمیت راست خاتم 
که ختم خاتمیت هست خاتم 
  
دگرگونی اگر عالم پذیرد 
ره خاتم از آن خاتم بگیرد 
سروده ژولیده نیشابوری 
  
** 
عید غدیر عید خداوند اکبر است 
این عید از تمامی اعیاد، برتر است 
  
عید تمام نعمت و عید کمال دین 
یا عید حاصل زحمات پیمبر است 
  
قرآن پیام داده که این عید احمد است 
زهرا به وجد آمده کاین عید حیدر است 
  
عید خدا و لوح و قلم عید جبریل 
عید چهارده حجج الله اکبر است 
  
از خطبۀ غدیر بخوانید با نبی 
مدح علی که وحی خداوند اکبر است 
  
سوگند میخورم به خداوندی خدا 
آن را که دوستی علی نیست کافر است 
  
گو صد هزار بار شود غصب، حق او 
بعد از نبی علی به همه خلق، رهبر است 
  
طاعات، بیولای علی هیزم جحیم 
توحید بیوجود علی نخل بی بر است 
  
بی مهر مرتضیعلی و خاندان او 
حج و نماز و روزه همان جسم بی سر است 
  
در آفتاب حشر فقط پرچم علی 
بر فرق هر پیامبری سایه گستر است 
  
یک گوشه از ولایت او وسعت بهشت 
یک قطره از کرامت او حوض کوثر است 
  
باید برید سر ز تن دشمن علی 
حتی اگر برادر و فرزند و مادر است 
  
مقداد او به باغ جنان ناز میکند 
کل بهشت، عاشق سلمان و بوذر است 
  
آیا بود فراری جنگ احد امیر 
یا آنکه فاتح احد و بدر و خیبر است؟ 
  
والله نفس پاک پیمبر فقط علیست 
والله شهر علم، محمد، علی در است 
  
کس را چه زهره تا که به زهرا شود امام 
تنها علی امام به زهرای اطهر است 
  
میگویم این کلام و برآیم ز عهدهاش 
یک یاعلی عصارة الله اکبر است 
  
یا مظهرالعجایب، یا مرتضی علی 
این ذکر بر ملائکه ذکر مکرر است 
  
قرآن و او بسان دو ابرو کنار هم 
یا مهر و ماه یا دو فروزنده اختر است 
  
این دو برای امت اسلام دو پدر 
یا در کنار هم دو گرامی برادر است 
  
این است آن علی که پیمبر به وصف او 
فرمود با تمامی ایمان برابر است 
  
یک لحظهاش ز عمر زمان پر فروغتر 
یک ضربهاش ز طاعت کونین، برتر است 
  
با یک اشارهاش همه سلمان اهلبیت 
از یک نظارهاش همه عالم ابوذر است 
  
خواهد کند معاویه با او برابری 
والله کم ز خاک کف کفش قنبر است 
  
تنها علی مدرس کل ملائکه 
تنها علی معلم علم پیمبر است 
  
تنها علی برادر پیغمبر خداست 
تنها علی به عرصۀ پیکار، حیدر است 
  
ماه است شمع خانۀ خشت و گل علی 
خورشید در فروغ رخ او شناور است 
  
غیر از علی که نفس نفیس محمد است؟ 
غیر از علی کتاب خدا را که داور است؟ 
  
لالاند جن و انس و ملک در ثنای او 
مدح علی به عهدة شخص پیمبر است 
  
"میثم "خوش است مدح علی با زبان وحی 
قرآن و وصف شیر خدا شیر و شکر است 
سرروده غلامرضا سازگار 
  
** 
  
یکی گوید سراپا عیب دارم 
یکی گوید زبان از غیب دارم 
  
نمی دانم که هستم هرچه هستم 
قلم چون تیغ می رقصد به دستم 
  
نه  دئبِل نه فَرَزدق نه کُمیتَم 
ولیکن خاک پای اهل بیتم 
  
الا ساقی مستان ولایت 
بهار بی زمستان ولایت 
  
از آن جامی که دادی کربلا را 
بنوشان این خراب مبتلا را 
  
چنان مستم کن از یکتا پرستی 
که از آهم بسوزد ملک هستی 
  
هزاران راز را در من نهفتی 
ولی در گوش من اینگونه گفتی 
  
ز احمد تا احد یک میم فرق است 
جهانی اندرین یک میم غرق است 
  
یقینا میم احمد میم مستیست 
که سرمست ازجمالش چشم هستیست 
  
ز احمد هر دو عالم آبرو یافت 
دمی خندید و هستی رنگ وبو یافت 
  
اگر احمد نبود آدم کجا بود 
خدا را آیه ای محکم کجا بود 
  
چه می پرسند کین احمد کدام است 
که ذکرش لذت شرُب مدام است 
  
همان احمد که آوازش بهار است 
دلیل خلقت لیل النهار است 
  
همان احمد که فرزند خلیل است 
قیام بت شکن هارادلیل است 
  
همان احمدکه ستارالعیوب است 
دلیل راه و علّام الغیوب است 
  
همان احمدکه جامش جام وحی است 
به دستش ذوالفقار امر و نهی است 
  
همان احمد که ختم الانبیاء شد 
جناب کنُت کنزاً مخفیا شد 
  
همان اول که اینجا آخر آمد 
همان باطن که برما ظاهر آمد 
  
همان احمد که سرمستان سرمد 
بخوانندش ابوالقاسم محمد 
  
محمد میم و حاء و میم و دال است 
تدارک بخش عدل و اعتدال است 
  
محمد رحمۀٌ للعالمین است 
شرافت بخش صد روح الامین است 
  
محمد پاک و شفاف و زلال است 
که مرآت جمال ذوالجلال است 
  
محمد تا نبوت را برانگیخت 
ولایت را به کام شیعیان ریخت 
  
ولایت بادة غیب و شهود است 
کلید مخزن سرّ وجود است 
  
محمد با علی روز اخوت 
ولایت را گره زد بر نبوت 
  
محمد را علی آیینه دار است 
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است 
  
به جز دست علی مشکل گشا کیست 
کلید کنُت کنزاً مخفیا کیست 
  
کسی دیگر توانایی ندارد 
که زخم شیعه را مرهم گذارد 
  
غدیر ای باده گردان ولایت 
رسولان الهی مبتلایت 
  
ندا آمد ز محراب سماوات 
به گوش گوشه گیران خرابات 
  
رسولی کز غدیر خم ننوشد 
ردای سبز بعثت را نپوشد 
  
تمام انبیاء ساغر گرفتند 
شراب از ساقی کوثر گرفتند 
  
علی ساقی رندان بلاکش 
بده جامی که می سوزم در آتش 
  
مرا آیینۀ صدق و صفا کن 
تجللی گاه نور مصطفی کن 
سروده مرحوم آغاسی 
  
** 
باز تابید از افقْ روز دِرخشانِ غدیر 
شد فضا سرشار عطر گِل ز بستان غدیر 
  
موج زد دریای رحمت در بیابان غدیر 
چشمه های نور جاری شد ز دامان غدیر 
  
شد غدیر خُم تجلیگاه انوار خدا 
تا در آن جا جلوه گر شد نور مصباح الهدی 
  
آفرینش را بود بر سوی آن سامان نگاه 
ما سوی اللّه منتظر تا چیست فرمان اله 
  
ناگهان خَتمِ رسل ، آن آفتاب دین پناه 
بر فراز دست می گیرد علی را همچو ماه 
  
تا شناساند به مردم آن ولی اللّه را 
والِ من والاه خواند، عاد من عاداه را 
  
ای غدیر خم که هستی روز بیعت با امام 
بر تو ای روز امامت از همه امت سلام 
  
از تو محکم شد شریعت ، وز تو نعمت شد تمام 
ما به یاد آن مبارک روز و آن زیبا پیام 
  
از ولای مرتضی دل را چراغان می کنیم 
با علی بار دگر تجدید پیمان می کنیم 
سروده ی سیدرضا موید 
  
** 
دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد 
در لحظه « می » نظم دو تا شانه به هم خورد 
  
دستور رسید از ته مجلس به تسلسل 
پیمانه « می » تا سر میخانه به هم خورد 
  
دستی به هوا رفت و به تایید همان دست 
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد 
  
لبیک علی قطره باران به زمین ریخت 
" لبیک علی" نور و تن دانه به هم خورد 
  
یک روز گذشت و شب مستی به سر آمد 
یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد 
  
پس باده پرید از سر مستان و پس از آن 
بادی نوزید و در یک خانه به هم خورد 

سروده مهدی رحیمی 

نوشته شده در 1392/07/30ساعت 23:58 توسط سعید نظرات (1)

این­ها به جای اینکه برایت دعا کنند
کف می زنند تا نفست را فدا کنند


یا جای اینکه آب برایت بیاورند
همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند


باید فرشته ها، همه با بال­های خود
فکری برای چشمِ پر اشک رضا کنند


هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند
تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند


این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن
اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند


بال فرشته های خدا هست پس چرا؟
این چند تا کنیز تو را جابجا کنند


حالا که می­برند تو را روی پشت بام
آیا نمی­شود که کمی هم حیا کنند


تا بام می­برند که شاید سر تو را
در بین راه، با لبه­ای آشنا کنند


حالا کبوتران پر خود را گشوده اند
یک سایبان برای تنت دست و پا کنند 

سروده علی اکبر لطیفیان

***

خواهر نداشتم که پرستاری ام کند
مادر نداشتم که مرا یاری ام کند


این بی کسی خلاصه به بی مادری نشد
بابا نبود رفع گرفتاری ام کند


تنها جفای همسر من قاتلم نشد
اصلاً کسی نبود که دلداری ام کند


جود مرا به زهر جفایش جواب داد
نیّت نداشت اینکه وفاداری ام کند


همراه دست و پا زدنم هلهله کنان
با پای کوبی اَش طلبِ خاری ام کند


در خانه ام محاصرة دشمنان شدم
یک یار نیست تا که علمداری ام کند


دیگر کسی به داد دل من نمی رسد
باید اَجل بیاید و غمخواری ام کند


سوز عطش مرا به دل قتلگاه برد
هادی کجاست چارة بیماری ام کند


جان دادم و کسی به روی سینه ام نبود
یاد حسین وقت بلا یاری ام کند


رأسم جدا نشد که میان اسیرها
بالای نیزه شاهد بازاری ام کند


با سُّم اسب ، پیکر من آشنا نشد
خونم نریخت تا همه جا جاری ام کند


نعش مرا به مکر و اهانت به بام بُرد
یک لحظه هم نخواست نگهداری ام کند


طاغوت از مبارزة من امان نداشت
عمری ز کینه خواست دل آزاری ام کند


مهدی بیا که تازه شده داغ فاطمه
با قامت خمیده عزاداری ام کند

سروده محمود ژولیده

***

بابا بیا جان کندن من را نظر کن
بابا بیا فکری به حال این پسر کن


از درد، صورت می کشم بر خاک حجره
خاکی تماشای رخ قرص قمر کن


خورشید می سوزد از آه آتشینم
یک چاره بهر این وجود پر شرر کن


کف می زنند این جا به جای ذکر قرآن
تو آبرو داری سر این محتضر کن


هستم جگر گوشه تو را بابا بیا زود
با آستین پاک از لبم خون جگر کن


گفتم که عطشانم ولی آبم ندادند
حدا اقل کام مرا با اشک تر کن


وقت وصیت کردنم محرم ندارم
حتما بیا و مادرم را هم خبر کن


چون مادرم هم دست و پهلویش شکسته است
خود را عصای مادر بی بال و پر کن

بالا سرم وقتی رسیدی روضه خوان شو
همراه من تا مقتل اکبر سفر کن


من می شوم اکبر ولی نه قطعه قطعه
تو نیمه جان، ایفای نقش آن پدر کن

سروده مجتبی صمدی

***

پاى عشقى فتاده از نفسم
کاروانى نهفته در جرسم

مفلسى از تبار شوق توام
دامن آلوده­ی تو در هوسم


موج آهم، شکسته ‏تر ز دلت
غیر یار کریم نیست کسم


نَفَسِ من مقیم سینه­ی توست
من صدایى شکسته در قفسم


سایه مرحمت شدن چه‏خوش‏است
نور تو مى‏رسد ز پیش و پسم


تا مرا از تو یاد مى‏آید
به لبم یا جواد مى‏آید


پى وصلى شکسته‏ بال‏ توام
منتسب بر توام که مال توام

تا مگر لب نهم به ‏لعل لبت
گوئیا کوزه­ی سفال توام

جز تو را گر حرام مى‏دانم
پى یک بوسه حلال توام


صبغة اللَّه، روى دیدنى‏ات
سائل رنگى از جمال توام


نقص را مى‏کشم به پرده اوج
ناقصم گرچه، با کمال توام


گر جنون را به غیر، میلى نیست
جز دل ما مزار لیلى نیست


تا روم از دلم تو باز بیا
مى‏کشم ناز با نیاز بیا


خانمان سوز تر ز عشق تو نیست
گل یثرب، مه حجاز بیا


خانه‏ام را خراب ساز خراب
با من خسته دل بساز بیا


تنگ شد خانه معاش دلم
دست کن زیر جانماز بیا


دست بگشاى بر شفاى دلم
تا هدایت شوم به راز بیا


تا گریبان درم به حیرت عشق
همتى لطف کن به غیرت عشق


مى‏توان گر ز هجر ناله کشید
باید از شوق بند عمر برید


من عصاى توام که نطق نمود
برگ زیتون، دلم که فیض چشید


من کلامى فتاده از لب تو
چشم من اشک چشم تو که چکید


بیت و مسجد گذارى از قدمت
منت کوفه از تو گشته مزید


دست کوتاه و وصل یار بلند
نقص کى جانب کمال‏رسید؟


حرز تو کار ساز و بنده اسیر
مددى یا جواد دستم گیر


قیمت من به حسن بودن‏توست
دل من در پى ربودن توست


رخصت لطف را مهیا کن
دیده محتاج رخ گشودن توست


دل به قید یقین خویش بگیر
کاستى در پى فزودن توست


گرچه رویت وسیع و آینه تنگ
رزق آئینه‏ها ستودن توست


تو اذان همیشه برپایى
گوشها در پى شنودن توست


«لا اله» از تو مى‏شود « الا»
که تو وجه اللهى و نور خدا


نشود هیچ گه تلف، غم تو
گیرد از هر سلف خلف، غم‏ تو


شأن تو شأن مرتضى باشد
سیرت شاه لو کشف، غم تو


جبرئیل است خاکسار درت
مایه عزت و شرف، غم تو


سینه چاک چاک شوق، صدف
گوهر خالص صدف، غم تو


مشهد و کربلا و سامرّا
مکه و یثرب و نجف، غم تو


چون دلت را کریم مى‏دانم
کرمت را قدیم مى‏دانم


در طریق غم است حکم خدا
دوستدار تو اوفتد به بلا


شرح معشوق مى‏کند هردم
عاشق غم کشیده رسوا


روى تو روى حیدر کرار
بوى تو بوى اکبر لیلا


گوش دل باز مى‏کنم چو تو را
العطش مى‏رسد ز کرب و بلا


اربا ارباست آن یکى به زمین
تو هم اینجا شکسته ی بابا


این جواد و على است افتاده
آن حسین و رضاست جان داده 

سروده محمد سهرابی

***

غربت هیچ کسی مثل تو مولا نشود

گره بی کسی تو به خدا وا نشود

 

نیست یک خواهر غمدیده پرستار شما

هیچ کس همقدم زینب کبری نشود

 

به لب تشنه ی تو آب گوارا نرسید

مقتلت گر چه به جانسوزی صحرا نشود

 

پسر ضامن آهو، تو جوانمرگ شدی

مثل تو هیچ کسی وارث زهرا نشود

 

جگر سوخته از زهر تو را طعنه زدند

جگر سوخته با خنده مداوا نشود

 

قدرت زهر چه بوده که ز پایت انداخت

گفت با خنده دگر ابن رضا پا نشود

 

جان فدای پسرت حضرت هادی که سه روز

دید تشییع تن خسته مهیا نشود

سروده جواد حیدری

 ***

شرر خیزد ز آهم گر زنم فریاد مادر جان
غریبانه فغان دارم از این بیداد مادر جان


شبیه تو جوان بودم ولیکن زود افسردم
خزان داده بهار عمر من بر باد مادر جان


ز سوز زهر می سوزد سراپای جواد تو
ولیکن آتشم زد شادی صیاد مادر جان


میان حجره تنهایم به روی خاک می پیچم
تماشا کن شود روحم ز غم آزاد مادر جان


ز یادم رفت سوز زهر و شادی های ام الفضل
چو چشمم بر کبودی رخت افتاد مادرجان


به روی بام خانه پیکر بی جان من دیدی
دوباره کربلا شد زنده اندر یاد مادرجان 

سروده مجید رجبی

 ***

 آنکه عمری داغ زهرا شعله زد بر پیکرش
ریخت از روز ازل باران ماتم بر سرش


نخل امید رضا بود و به باغ احمدی
دست ظلمی زد شراره بر همه برگ و برش


از غریبی بی کس و تنها به خود پیچید و باز
شد غبار حجره در بسته او بسترش


او چو شمعی آب می گردید از کینه ولی
هلهله می کرد از شادی در آنجا همسرش


همسر او گر برون حجره می خندد ولی
در درون حجره می گرید به حال مادرش


بشکند دست تو گلچین این گل زهرا بود
با چه جرأت دست افکندی و کردی پرپرش


این جگر از داغ  یک سیلی تمام عمر سوخت
آخر ای زهر جفا کردی چرا سوزان ترش


در دو عالم سربلند است و سر افرازی کند
هر که می گردد (وفائی) از وفا خاک درش

سروده هاشم وفائی

 *** 


از جفاى همسر بى مهر فریاد اى پدر
کز دل و جانم برآورده است فریاد اى پدر


در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت
تا که مامون دختر خود را به من داد اى پدر


آنچه با من کرد ام ‏الفضل دون کى مى ‏کند
همسرى با همسرش اینگونه بى داد اى پدر


یک طرف زهر جفا و یک طرف سوز عطش
غنچه‏ ى نشکفته‏ ات را داد بر باد اى پدر


بیشتر از زهر کین از تشنه کامى سوختم
سوختم چون صیدى اندر دام صیاد اى پدر


بسکه فریاد از عطش کردم که تاثیرى نداشت
شد درون سینه ‏ام خاموش فریاد اى پدر


آخر آمد بر سرمن محنتى که بارها
چهره‏ ام بوسیدى و کردى از آن یاد اى پدر


روز مرگم شد بیا بر غربت من گریه کن
چون که گفتى ذکر خوابم شام میلاد اى پدر


در خراسان من به دیدارت شتابان آمدم
نک بیا از بهر دیدارم به بغداد اى پدر


گر نمى ‏آیى مرا بر سر من آیم در برت
مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر
در جوار تو (موید) از پى عرض سلام


قاصد دل را به کوى من فرستاد اى پدر
سروده سید رضا موید

***


سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان
تیره شد روز به پیش نظرم مادر جان


من در این حجره ‏ى در بسته خود مى ‏پیچم
کس نداند که چه آمد به سرم مادر جان


نکشد گر که مرا زهر جفا خواهد کشت
خنده‏ ى همسر بیدادگرم مادر جان


من جوادم که به یاد تو سخن مى‏ گویم
چون ترا از همه مشتاق ترم مادر جان


همچو شمعى اثر زهر ستم آبم کرد
سوخت پروانه صفت بال و پرم مادرجان

 
همسرم پشت در خانه به دست افشانى
من به یاد تو و مسمار درم مادر جان


چون تو در فصل جوانى ز جهان سیر شدم
که زده داغ تو بر جان شررم مادر جان


به لب خشک من غمزده آبى برسان
کز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان


شعر (ژولیده) گواهى دهد از غربت من
دوست دارم که بیایى به برم مادرجان
سروده ژولیده نیشابوری

 

نوشته شده در 1392/07/13ساعت 00:13 توسط سعید نظرات (1)

مدیونیم ، کاش شرمنده نباشیم…

آدم ها دو گونه اند : آنان که با عقلشان می زیند ، و دیگران که زیستنشان با دل است. چه بسیارند آنان و چه قلیل اند اینان ، چه سهل است آنگونه زیستن ،و چه دشوار است اینگونه بودن ، بهشــــــــت ارزانی عقل اندیشان باد …

مدیون شهدائیم ، ای کاش شرمنده نشویم…

متن زیر نامه دخترک نه ساله  یتیمی است که بهمراه مقداری نان خشک و fبادام برای رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس فرستاده شده بود.

با سلام به امام زمان علیه السلام و امام خمینی

سلام به رزمندگان اسلام. اسم من زهرا می باشد، این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من ۹ سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی میروم. مادرم کار میکند، ما ۵ نفر هستیم. پدرم مرد و باید کار کنیم و من ۹۲ روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا می خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلا ببرید، آخر من و مادرم خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچک هست، سلام می رسانیم. خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد.

۶۲/۱۱/۸

منبع:پایگاه الزهراء
نوشته شده در 1392/07/02ساعت 13:36 توسط سعید نظرات (0)

 ناصر العمر، شیخ وهابی فتوای جهاد نکاح مجاهدین سوری با خواهران خود را صادر کرد.
شیخ وهابی در سخنرانی خود در شبکه ماهواره ای وصال که نزدیک به گروه های تکفیری تندرو در سوریه است، از انتقادات وارده به فتوای "جهاد نکاح" گله کرد!
وی گفت که برخی افراد انتقادهای شدیدی را به فتواهایی دارند که به برادران مجاهد اجازه جهاد نکاح می دهد، اما جالب است که کسی کشتار صورت گرفته توسط سوریه را به یاد نمی آورد و از آن گله ای نمی کند.
وی ایران و سوریه را به جنایات اخیر در سوریه متهم کرد و گفت که این دو کشور در تلاش برای تشکیل و پر رنگ کردن هلال شیعی هستند و تمایلی ندارند که سنی ها در منطقه نقشی را ایفا کنند. 
سایت مسلمانان جهان نوشت: "ناصر العمر" در سخنان خود اظهار داشت که مجاهدین در سوریه می توانند در غیاب زنان مجاهد نامحرم با محارم خود ازدواج کنند.
او اعلام کرد اگر دسترسی به نامحرم آسان نباشد، مجاهدین می توانند با محارم و خواهران خود "عقد نکاح" داشته باشند.
او اضافه کرد بعضی افراد امروز انتقادات شدیدی را به فتواهایی که در خصوص "جهاد نکاح" صادر شده دارند اما چرا در خصوص قتل زنان و کودکان بی گناه سوری حرفی نمی زنند.
لازم به ذکر است که این شیخ وهابی نخستین بار نیست که چنین فتوای جنجالی را بیان می کند. پیش از این او از اسارت زنان شیعی و توزیع آنها بین مجاهدین سخن گفته بود.

همچنین سرکردگان القاعده عراق در جدیدترین فرمان خود خطاب به همسران تروریست هایی که به هلاکت رسیده اند، از آنان خواست خود را برای "جهاد نکاح" و ارائه خدمات ویژه به دیگر تروریست ها آماده کنند.
عدی الخدران فرماندار الخالص در استان دیاله عراق در گفتگو با "سومریه نیوز"، ضمن اشاره به این درخواست سرکردگان گروهک تروریستی القاعده، اظهار داشت: فتوای مزبور، معاشرت زنان القاعده با عناصر آن به منظور روحیه دادن به آنان را مشروع می داند.
الخدران افزود: تلاش القاعده برای اجرای این فتوای صادره از سوی روحانیون گمراه به منظور حمایت از گروههای مسلح در سوریه، نشانه آن است که فتوای مزبور "فرا کشوری" است و به عراق اختصاص ندارد.
وی ادامه داد: این قبیل فتواها ضربه بزرگی به اسلام وارد می کند، لذا روحانیون و علمای دین باید با اندیشه افراط گرایانه ای که می کوشد ارزشهای انسانی دین اسلام را مخدوش نماید، مقابله کنند.

 

نوشته شده در 1392/06/07ساعت 12:08 توسط سعید نظرات (1)

امام جعفر صادق علیه السلام در حدیثی گهربار فرموده اند: گناهى که مانع استجابت دعا مى شود و زندگى را تیره و تار مى کند، نافرمانى از پدر مادر است.
امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند:
گناهی که نعمت ها را تغییر مى دهد، تجاوز به حقوق دیگران است.
گناهى که پشیمانى مى آورد، قتل است.
گناهى که گرفتارى ایجاد مى کند، ظلم است.
گناهى که آبرو مى بَرد، شرابخوارى است.
 گناهى که جلوى روزى را مى گیرد، زناست.
گناهى که مرگ را شتاب مى بخشد، قطع رابطه با خویشان است.
گناهى که مانع استجابت دعا مى شود و زندگى را تیره و تار مى کند، نافرمانى از پدر مادر است.

نوشته شده در 1392/06/07ساعت 11:45 توسط سعید نظرات (0)

دکتر فرزام نقل می کند که :جناب شیخ رجبعلی خیاط ذکر:

"یا خَیرحبیبٍ و محبوب صل علی محمدٍ و ال محمد "را بعد از دیدن نامحرم بسیار موثر و کارساز می دانستند و بارها این ذکر را به بنده سفار ش و توصیه فرمودند تا از وسوسه شیطان در امان باشم.می گفتند:

«چشمت که به نامحرم می افتد ، اگر خوشت نیاید که مریضی !اما اگر خوشت آمد ، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین انداز و بگو : یا خیر حبیب .....؛

یعنی خدایا من تو را می خواهم ،این ها چیه ،این ها دوست داشتنی نیستند ، هرچه که نپاید دلبستگی نشاید...»


منبع: کتاب کیمیای محبت

نوشته شده در 1392/06/07ساعت 11:07 توسط سعید نظرات (0)

مجنون شــدم که راهی صحرا کنی مرا

گاهی غبار جاده ی لیـــلا، کنی مـــرا


کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست

قطـره شدم که راهی دریــــا کنی مرا


پیش طبیب آمـده‌ام، درد می‌کشــــم

شاید قرار نیست مداوا کنــــی مــرا


من آمدم که این گره ها وا شود همین!

اصلا بنــــــا نبود ز سر وا کنی مـــــرا


حالا که فکــــــــــر آخرتم را نمی­کنــــــم

حق می­دهم که بنده دنیا کنی مــــــرا


من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام

وقتش نیامـــــــده که شکوفا کنی مـرا


آقــــا برای تو نه ! برای خودم بد است

هر هفته در گناه، تماشـــــــا کنی مــرا


من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی

وقتش شده بیائی و پیدا کنی مـــــــرا


این بار با نگــــــــاه کریمانـــــه‌ات ببین

شاید غلام خانه زهـــــــــــرا کنی مرا

سروده ی علی اکبر لطیفیان

نوشته شده در 1392/06/07ساعت 10:46 توسط سعید نظرات (1)

در دفاع از حرمت ما بخدا بیداریم

دلی از جنس علی اکبر و قاسم داریم

غم نباشد به دلت چون حرمت می ماند

مرگ بر ما که اگر دست زتو برداریم

سروده کمال مومنی 

 *** 

 کس نزائیده که من باشم و تو خوار شوی 

حرمت در خطر اندازد و تو زار شوی  

 

کربلا داده به من غیرت عباسی را 

تا مبادا تو دگر زینب بی یار شوی 

سروده کمال مومنی 

 *** 

 در سینه شراره های غم می ریزیم 

خون پای ورودی حرم می ریزیم 

 

گر پای گذارید به صحن زینب 

والله زمانه را به هم می ریزیم 

سروده قاسم نعمتی  

*** 

با بارگاه زینب کبری چه می کنید

با قلب پاره پاره زهرا چه می کنید

کفتارهای شوم پر از کینه از علی

گرد حریم دختر مولا چه می کنید

زاییده از درون کدامین تجاوزید

با اهل بیت حضرت طاها چه می کنید

دنیایتان خراب و قیامت خراب تر

در دادگاه ویژه فردا چه می کنید

ازحد گذشت جرأت وگستاخی شما

با بارگاه وگنبد خضراء چه می کنید

بر مرکب جهالت خود تیز می روید

باتیغ تیز حضرت مولا چه می کنید

امروزتان که رفت ولی وای بر شما

در رزمگاه مهدی زهرا چه می کنید

سروده ی علیرضا برات وند

 

نوشته شده در 1392/06/06ساعت 00:03 توسط سعید نظرات (0)

مباد آنکه عبای تو یک کنار بیفتد
میان راه ، تن تو بی اختیار بیفتد

تو را خمیده خمیده میان کوچه کشیدند
که آبروی نجیبت از اعتبار بیفتد

دگر غرور تو را چاره جز شکسته شدن نیست
اگر محاسن تو دست این سوار بیفتد

توقع اثری غیر آبله نتوان داشت
مسیر پای برهنه ت اگر به خار بیفتد

چه خوب شد که لباست به میخ در نگرفت و ...
چه خوب شد که نشد پهلویت ز کار بیفتد

اگر چه سوخت حریمت ولی ندید نگاهت
ز گوش دخترکان تو گوشوار بیفتد

هنوز هم که هنوز است جلوه های تو جاریست
که آفتاب ، محال است در حصار بیفتد
سروده ی علی اکبر لطیفیان

***

دل گرفته یاد ایوان بقیع
دیده ای داریم گریان بقیع


حیف بر خاکش بتابد آفتاب
سایه­ی عرش است بر جان بقیع


غربتش چون شمع آبم می­کند
صحن ویرانش خرابم می­کند



شیعه­ی فقه و اصول مذهبم
زنده از انوار قال الصّادقم


کرسی درست جهاد اکبر است
ابن حیّان و مفضّل پرور است



درس اول روضه خوانی بود و بس
تا حسینیّه است مکتب خانه ات


روزی یک عمر ما دست شماست

خرج راه کربلا دست شماست

 

باز بر بیت ولا آتش زدند
نیمه شب وقت دعا، آتش زدند


باز هم دست ولایت بسته و
پشت در صدیقه را آتش زدند


نه ردایی نه عمّامه بر سرت
بود خالی جای زهرا مادرت



بر زمین می افتد و در کوچه ها
تا که ضرب دست محکم می شود


... خود به خود ای وای مادر می کند
یاد خون زیر معجر می کند



اهل بیتت را کسی سیلی نزد
زیور آلات کسی غارت نشد


خواهری می­کرد با حسرت نگاه
دست و پا می­زد حسین در قتلگاه

سروده ی احسان محسنی فر

***

تا گلستان نبی از جور اعدا، در گرفت

جسم و جان دوستان از شعله‌اش آذر گرفت

 

در سرای صادق آل نبی آتش زدند

چون خلیل آن شاه دین جا در دل آذر گرفت

 

نیمه شب در بزم منصورش ببردند از عناد

آنکه خورشید فروزان از رخش زیور گرفت

 

چون برون از خانه ی منصور شد دل پر ز خون

حضرت روح الامین دست عزا بر سر گرفت

 

ساخت چون منصور نا منصور مسمومش ز کین

رفت شادی از میان، غم ما سوی را بر گرفت

 

زد شرر بر جسم و جانش زهر کین با صد محن

شعله اش اندر جنان بر قلب پیغمبر گرفت

 

دین عزادارست و، مذهب شد یتیم و سوگوار

عالمی را ماتم نور دل حیدر گرفت

 

خون دل از دیده می افشاند با صد درد و داغ

تا سرِ او را بدامن موسی جعفر گرفت

 

افتخار مرثیت خوانی صفا روز نخست

در خصوص خاندان از حضرت داور گرفت

سروده ی علی سهرابی تویسرکانی

***

کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور می رفتم
کاش مانند یار صادقتان
بی امان در تنور می رفتم

علم عالم در اختیار شماست
جبر در این مسیر حیران است
چشم هایت طبیب و بیمارش
یک جهان جابر بن حیان است

روز و شب را رقم بزن آخر
ماه و خورشید در مُرکّب توست
ملک لا هوت را مراد تویی
آسمان ها مرید مذهب توست

قصه تکرار می شود یعنی
باز هم در مدینه عاشق نیست
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیجکس با امام ، صادق نیست

خواب دیدم که پشت پنجره ها
روبروی بقیع گریانم
پابه پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم

گریه در گریه با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم ! تمام هستی ما
در همین خاک پشت پنجره هاست
سروده ی سید حمید رضا برقعی

***


داغ صادق شرر سینه ام افروخته کرد
جگرى سوخته یاد از جگر سوخته کرد

جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود
باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود

بر جگر آن که ولایت به موالى همه داشت
محنت کشتن اولاد بنى فاطمه داشت

آن امامى که لواى شرف افراخته بود
زهر منصور به جانش شرر انداخته بود

آه از آن روز که بگرفت ز طاغوت زمان
آتش از چار طرف خانه او را به میان

وندر آن خرمن آتش، ولى رب جلیل
راه مى رفته و می گفت منم پور خلیل

شعله را چون به در خانه تماشا مى کرد
یاد آتش زدن خانه ی زهرا مى کرد

آن که هم ظاهر و هم باطن ما مى داند
با دلش زهر چه کرده است خدا مى داند

چارمین قبله ی عشق است به دامان بقیع
رونق دیگر از او یافت گلستان بقیع
سروده ی سید رضا موید

***

 

باز گرفته دلم برای مدینه
باز نشسته دلم به پای مدینه

شکر خدا عاشق دیار حبیبم
شکر خدا که شدم گدای مدینه

بال فرشته است، سایبان قبورش
بال فرشته است،خاک پای مدینه

در کفنم تربت بقیع گذارید
صحن بقیع است، کربلای مدینه

کرب و بلا می­شود دوباره مجسم
تا که به یاد آورم عزای مدینه

دست من و لطف دست با کرم تو
جان به فدای بقیع بی حرم تو
--
سنّ تو، قدّ تو را کشیده خمیده؟
یا که خداوند آفریده خمیده؟

منحنی قدت از کهولت سن نیست
شاخه ی سیبت ز بس رسیده، خمیده

بس که غریبی تو ای سپیده محاسن
شیعه اگر چه تو را ندیده، خمیده

نیست توان پیاده رفتنت ای مرد
پس به کجا می روی خمیده، خمیده

هر که صدای تو را میان محله
وقت زمین خوردنت شنیده، خمیده

در وسط کوچه ها صدای تو این بود
مادر من، مادر شهیده، خمیده

کیست که دارد تو را ز خانه می آرد؟
در وسط کوچه ها شبانه می آرد؟
--
وقتی درِ خانه در برابرت افتاد
خاطره ای در دل مطهرت افتاد

مرد محاسن سپید شهر مدینه
کاش نگویی چگونه پیکرت افتاد

گرم خجالت شدند خیل ملائک
حرمت عمامه ات که از سرت افتاد

راستی این کوچه آشناست، نه آقا؟
یعنی همین جا نبود مادرت افتاد؟

تکیه زدی تا تنت به خاک نیفتد
حیف ولی لحظه های آخرت افتاد
سروده ی علی اکبر لطیفیان

 ***

 

ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت

 دل مرا که بسی بود خون، نشانه گرفت

 

چو جد خویش علی سالها به خانه نشاند

 ز دیده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت

 

هنوز خانه زهرا نرفته بود زیاد

 که آتش از درو دیوار من زبانه گرفت

 

سپاه کفر به کاشانه ام حجوم آورد

مرا به زمزمه و ناله شبانه گرفت

 

زباغ فاطمه صیاد، مرغ سوخته را

 دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت

 

سر برهنه و پای پیاده برد مرا

پی اذیت من بارها بهانه گرفت

 

هنوز خستگی راه بود در بدنم

 که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت

 

هزار شکرکه زهر جفا نجاتم داد

 مرا بموج غم از مردم زمانه گرفت

 

چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول

که گه بزهر جفا گه به تازیانه گرفت

 

گرفت تاسمت نوکری زما«میثم»

 مقام سروری و جاودانه گرفت

سروده ی غلامرضا سازگار

***

 

از ازل دَرد به پیمانۀ خوبان کردند

دل عاشق شده را کلبه احزان کردند

 

هر کسی را که به عالم سر حشمت خواهی است

لطف کردند و شبی خادم سلطان کردند

 

سفره‌ای وسعت صدق تو گشودند به دهر

انبیا را سر احسان تو مه‌مان کردند

 

همه آفاق گرفته است به خود رنگ تو را

با وجودی که همه فضل تو کتمان کردند

 

در تو دیدند ملائک صفت خالق را

علت این است اگر، سجده به انسان کردند

 

بر سر سفره دونان نکشم منت نان

من همانم که به من لطف فراوان کردند

 

هشتمین آینۀ وجه خدائی، صد حیف

شش جهت ظلم به تو حضرت جانان کردند

 

دل شب بود که گنجینۀ دین را بردند

عده‌ای کفـر صفت، سرقت ایمان کردند

 

پا برهنه عقب اسب دواندند تو را

آسمان را پس از این حادثه گریان کردند

 

گر نبودی، اثر از روضۀ ارباب نبود

خلق با حنجر تو ذکر «حسین جان» کردند

سروده ی یاسر حوتی

***

 

منم آن دل که ز داغ تو به دریا میزد

روضه ات شعله به دامان ثریا میزد

 

مو سپیدی که دو دستش به طنابی بستند

پیر مردی که نفس در پی آنها میزد

 

آن طرف گریه ی طفلان من و در این سو

خنده بر بی کسی ام دشمن زهرا میزد

 

نیمه جانی که در آتش پی ِ طفلانش بود

شعله وقتی ز در سوخته بالا میزد

 

آه از آن بزم شرابی که به یادم آورد

داغ آن زخم که نامرد به لبها میزد

 

یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود

تا ببیند که لبِ چوب کجا را میزد

 

همه ی قدرت خود جمع نمود اما دید

خیزران را به لب زخمی بابا میزد

 

ترکه اش گاه به رخ گاه به دندان می خورد

در عوض عمه ی ما بود که خود را میزد

 سروده ی حسن لطفی

***

 

آسمان است و زمین دور سرش می‌گردد

آفتاب است و قمر خاک درش می‌گردد

 

این قد و قامت افتاده درخت طوبی است

این محاسن به خدا آبروی دین خداست

 

این حرم خانهٔ زهراست مسوزانیدش

این حسینیهٔ دنیاست مسوزانیدش

 

شعله پشت حرم فاطمه‌زاده نبرید

پسر فاطمه را پای پیاده نبرید

 

آی مردم بگذارید عبا بردارد

پیرمرد است و خمیده است عصا بردارد

 

ببریدش، ببرید از وسط مردم نه

هر چه خواهید بیارید ولی هیزم نه

 

بگذارید لبش یاد پیمبر بکند

وسط شعله کمی مادر مادر بکند

 

از مسیری ببریدش که تماشا نشود

چشمی از این در و همسایه به او وا نشود

 

اصلاً این مرد مگر پای دویدن دارد؟ 

پیرمردی که خمیده است کشیدن دارد؟! 

 

شعلهٔ تازه به چشمان غمینش نزنید

آسمان است و در این کوچه زمینش نزنید

 

شاید این کوچه‌‌ همان کوچهٔ زهرا باشد

شاید آن کوچهٔ باریک همین جا باشد

 

شاید این کوچه‌‌ همان جاست که زهرا اُفتاد

گر چه هم دست به دیوار شد اما اُفتاد

 

این قبیله همگی بوی پیمبر دارند

در حسینیهٔ خود روضهٔ مادر دارند

سروده ی علی اکبر لطیفیان

خوب شد خواهر گرفتارت نشد
نیزه ای در فکر آزارت نشد
سالخورده طاقتش کم می شود
بی زدن هم قامتش خم می شود
فاطمیّه سفره­ی جانانه ات
بود هر شب روضه­ی ماهانه ات
نسل در نسل عشق دارم، عاشقم
چون گرفتارت کما فی السّابقم
نوشته شده در 1392/06/05ساعت 23:54 توسط سعید نظرات (1)

ما را غلام کوی حسن آفریده اند

مبهوت و مات روی حسن آفریده اند


ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند

مست از خم و سبوی حسن آفریده اند


خورشید را به این همه نقش و نگارها

از طلعت نکوی حسن آفریده اند


روشن ز نور روی مهش گشته روزها

شب را اسیر موی حسن آفریده اند


آری ز مقدمش همه جا بوی گل گرفت

گل را ز رنگ و بوی حسن آفریده اند


از انبیاء و اولیا همه را صف به صف ببین

مدهوش خلق و خوی حسن آفریده اند


میل نگاه هر چه گدایان شهر را

ولله سمت و سوی حسن آفریده اند

سروده میلاد یعقوبی

×××

نذری کنید تا که دمی با خدا شویم

از این قفس که ساخته شیطان رها شویم

 

باری که روی دوش گرفتیم از گناه

روی زمین گذاشته و با صفا شویم

 

امشب شب در آمدن ماه فاطمه است

دیگر بس است باید از این خواب پا شویم

 

تا نیمه های ماه دگر صبر هم بس است

راهی بیت حضرت خیر النسا شویم

 

باید هزار سال عبادت کنیم تا

از سائلان واقعی مجتبی شویم

 

آقا عنایتی کن از این تن در آمده

قدری تو را صدا زده تا بی ریا شویم

 

قدری به ما نگاه کن آقا که تا ابد

گندم فروش صحن نگاه شما شویم

 

امشب به یمن آمدنت دست ما بده

آن باده ای که بر کرمت مبتلا شویم

 

حسنت مرا مقیم سرِ دار میکند

امشب علی ز لعل تو افطار میکند

 

وقتی تو را ز عرش فراتر گذاشتند

یعنی به روی دست پیمبر گذاشتند

 

در راه تو تمام خلائق نشسته اند

دل برده ای که نام تو دلبر گذاشتند

 

ماهی نبود تا که در این ماه گل کند

اینجا تو را به دامن مادر گذاشتند

 

خورشید را به امر خدا مثل هدیه ای

یک گوشه پیش هدیه حیدر گذاشتند

 

موسی برای مهد تو گهواره ساخت و

عیسی و دیگران روی آن پر گذاشتند

 

تا این که حاجت دل عالم روا شود

هفت آسمان به پای شما سر گذاشتند

 

امشب برای شادی زهرا و مرتضی

تاجی به روی فرق تو از زر گذاشتند

 

این افتخار ماست که با مقدم شما

ما را در آستان تو نوکر گذاشتند

 

با بودن تو فاطمه حس کرد مادر است

یعنی که اولین پسر چیز دیگر است

 

با مقدم تو دین خدا زنده میشود

ماه خدا کنار شما زنده میشود

 

عیسی به ناز مقدم تو ناز میکند

موسی که هیچ با تو عصا زنده میشود

 

ماه مبارک است در این نیمه های شب

با مقدم تو حال دعا زنده میشود

 

امشب که فاطمه به تو لبخند میزند

شهر مدینه غرق صفا زنده میشود

 

آقا خوش آمدی که در این لحظه های خوش

سلول های مرده ما زنده میشود

 

امشب تو آمدی و نبی گفت با علی

یک ضلع از حدیث کسا زنده میشود

 

وقتی شروع نهضت ارباب با شماست

با تو حسین و کرب و بلا زنده میشود

 

چشمان تو به چشم علی تا که وا شده

از آن به بعد نام شما مجتبی شده

 

شوری میان سینه من پا گرفته است

عشقی میان قلب و دلم جا گرفته است

 

مثل علی ست با نمک است و خدایی است

قنداقه ای که حضرت زهرا گرفته است

 

گویا دوباره موقع افطار آمده

با بوسه ای که از لبش آقا گرفته است

 

او که کریم خانه ی زهرا و حیدر است

رونق ز کار و بار مسیحا گرفته است

 

از سوی جنت آمده یا از سوی خدا

دسته گلی که حضرت موسی گرفته است

 

معمار گاهواره او دست جبرئیل

یعنی که کار عشق چه بالا گرفته است

 

یوسف رسیده است به پابوسی حسن

مجنون شده است و دامن لیلا گرفته است

 

با چشم خود دل از همه دل ها ربوده است

این ارث را ز ام ابیها گرفته است

 

آنقدر بیت حضرت زهرا شلوغ بود

یک هفته است نوح نبی جا گرفته است

 

ای برکت همیشه افطار ما حسن

خوش آمدی به خانه صدیقه یا حسن

 

از بس که مثل حضرت زهرا منور است

مست اند اهل خانه به قدری معطر است

 

حیدر ز شوق، محو تماشای روی اوست

گفتم که گفت فاطمه، او چیز دیگر است

 

گفته نبی عقیقه کند زودتر علی

آنقدر روی دلبر نوزاد محشر است

 

کی گفته است این که حسن مرد جنگ نیست

نیزه به دست حضرت فتاح خیبر است

 

گفتند نیست آشنا با فنون جنگ

جنگ جمل رسید همه دیدند حیدر است

 

با ضربه اش چو عایشه را زد به روی خاک

دیدند مستحق صد الله اکبر است

 

وقت نماز کنده شود از دل زمین

بیخود نبوده است که او مست کوثر است

 

در حلم و در عبادت و در سجده های شب

هم مثل مرتضی ست و هم چون پیمبر است

 

این را بدان کسی که به تن فخر میکند

محشر خدا به خلق حسن فخر میکند

 

مظلوم تر ز حیدر کرار یا حسن

ای نیمه شب به دوش شما بار یا حسن

 

ای صاحب تمام مکاتب ،امام عشق

استاد درس رزم علمدار یا حسن

 

ای قبله گاه خلق دو عالم بقیع تو

ای از دل شکسته خبردار یا حسن

 

پیری زود رس ز چه آمد سراغ تو

از غصه های کوچه عزادار یا حسن

 

ای زیر بار تهمت و دشنام بین شهر

ای از تمام شهر طلبکار یا حسن

 

آقا شنیده ام که قدت را شکسته اند

وقتی که سوخت آن در و دیوار یا حسن

 

آقا شب ولادت و روضه حلال کن

این روضه را زمینه عشق و وصال کن

سروده ی مهدی نظری


×××

اول تو را سرشته و انسان درست کرد

شرح تو را نوشته و قرآن درست کرد
 
بعداً گِل اضافیتان را افاضه کرد
تا از من خراب مسلمان درست کرد

می خواست رحمتش همه جا را بغل کند
با اشک های چشم تو باران درست کرد

باید برای بندگی سجده هایمان
یک مسجدی به نام حسن جان درست کرد
 
بالم اگر به درد پریدن نمی خورد
یک سایبان که می شود از آن درست کرد
 
من زند? نسیم مسیحا دم توأم
آدم اگرشدم به خدا آدم توأم
 
تو ابتدای نسل طهورای کوثری
تو رود خانه ی زهرای اطهری

باید علی و فاطمه ای ظرف هم شوند
تا اینکه آفریده شود چون تو گوهری

کار خداست این که پیمبر پسر نداشت
 وقتی توئی نیاز ندارد به دیگری

نسل مطهر نبوی، نسل دختری است
با این حساب تو حسن ابن پیمبری
 
گفتند زاده ی اسد الله غالبی
صبح جمل که شد همه دیدند حیدری

می خواستند پیش همه کوچکت کنند
کوری چشم عایشه ها از همه سری

یک روز اشک و گریه برای تو میکند....
...با شصت روز اشک حسینی برابری

ای ارشد تمام پسر های فاطمه
ای اولین حسین سحر های فاطمه

ای آسمان تر ازهمه بالا تر از همه
ای بی کران تر از همه دریا تر از همه

تو زودتر به دامن زهرا نشسته ای
پس این توئی تو ،بچه زهرا تر ازهمه
 
ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده ایم
ای جمل? همیشه بفرما تر ازهمه

ما سالهاست رهگذر کوچ ی توأیم
مانند یک فقیر سرِکوچ ی توأیم

مهتاب چشمهای تو خورشید پرور است
هرکس که طالعش حسنی نیست کافر است

اصلاً نیاز نیست قیامت به پا کنی
یک قاسمی خدا به تو داده که محشر است

اصلاً شما نیاز نداری به معرکه
وقتی لب سکوت تو شمشیر حیدر است

قسمت نبود تا که ببینند مردمان
بازوی تو ادامه فتّاح خیبر است

فردا ملک به نام تو تکبیر می زند
صاحب زمان به جای تو شمشیر می زند

امشب اگر نگات هوای قرن کند
امید می رود که نگاهی به من کند

زیبنده است بال و پر صد فرشته را
زهرا ببافد و تن تو پیرهن کند

کُشتی بگیر پیش همه با برادرت
شاید کسی بیاید وجانم حسن کند
 
بهتر همان که در به در هر گذر شود
بالی که روی بام تو فکر چمن کند

 این یا کریم مثل همه قصد کرده است....
...بر روی گنبدی که نداری وطن کند

بعد از تو ای امیر کفن پاره ها کسی
لازم نکرده است تنم را کفن کند

سروده علی اکبر لطیفیان


×××

ما از تو بجز کرم ندیدیم

جز سفره ی محترم ندیدم

روزی که بقیعمان کشاندی

گشتیم ولی حرم ندیدیم

سروده ی علی اکبر لطیفیان
×××

وقتی که زهرا مثل تو فرزند دارد

پیوسته بر روی لبش لبخند دارد

پیغمبر و حیدر نه، بلکه ماسواله

هرچند را هر قدر که دارند، دارد

گهواره اش عرش خدا باشد عجب نیست

چون با خدایش از ازل پیوند دارد

مادر شدن هم حس زیبا و قشنگی است

وقتی که زهرا مثل تو فرزند دارد

سروده ی محمد بختیاری
×××
این خانواده آینه های خدائی اند

در انتهای جاده ی بی انتهائی اند

خیل ملک مقابلشان سجده می کنند

اینها خدا نی اند ولیکن خدائی اند

هر کس که می رسد سر اطعام می برند

فرقی نمی کند که فقیران کجائی اند

یک “السلام” و یک “و علیک السلام “سبز

اینها همان مقدمه ی آشنائی اند

صدها هزار مثل سلیمان در این حرم

مشغول لحظه های شریف گدائی اند

سوگند میخوریم که پروانه زاده ایم

همسایه ی قدیمی این خانواده ایم

تو آسمان جودی ما یا کریم تو

پرواز میکند دل ما تا حریم تو

احساس میکنم به تو نزدیک میشوم

وقتی که می وزد سر راهم نسیم تو

وقت کرامت است که از راه آمده است

آن آشنای کوچه نشین قدیم تو


قرآن بی بدیل ، حروف مقطّعه

کی میرسم به فهم الف لام میم تو

سوگند میدهیم خدا را در این سحر

بر پینه های رحمت دست کریم تو

ما را همیشه سائل دست شما کند

ما را به زیر پای شما خاک پا کند

دست مرا بگیر که عاشق ترم کنی

سلمان خانواده ی پیغمبرم کنی

من در قنوت نیمه شبت دور میزنم

شاید مرا بگیری و انگشترم کنی

آن شاخه ی گلم که به دست تو داده اند

تا هرکجا که خواست دلت پرپرم کنی

من آمدم که بین سحرهای اشتیاق

بال مرا بگیری و خرج حرم کنی

بال و پر شکسته به دردم نمیخورد

انگار بهتر است که خاکسترم کنی

روزی آب و سفره ی نان منی حسن

ماهِ مبارکِ رمضان منی حسن

ای در هوای پاک نگاهت سلام ها

نامت نداشت سابقه ای بین نامها

ای سبزی بهار خدا سیر میشوند

از عطر سفره های حضورت مشام ها

بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن

هم سفره ی فروتن جمع غلام ها

در کوچه ات کسی به کسی جا نمیدهد

مکثی نما به شوق چنین ازحام ها

سائل شدن کنار نگاه تو واجب است

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها

تو سفره دار شهر خدا ما گدای تو

مثل کبوتریم و اسیر هوای تو

آنکس که پیش پای شما خم نمیشود

در خانه ی فرشته هم آدم نمیشود

آقای من بدون توسل به نام تو

حالی برای توبه فراهم نمیشود

دست مرا بگیر و به سمت خدا ببر

چیزی که از بزرگیتان کم نمیشود

آرامش تو باعث طوفان کربلاست

بی صلح تو قیام مُحَرم نمیشود

هرکس که بر نجابتِ صلح و سکوت تو

مؤمن نمیشود ، به جهنّم نمیشود

تا کربلا رسید صدای سکوت تو

این قیل و قال ها به فدای سکوت تو

ای از هزار حاتم طائی کریم تر

لطف تو از تمام کریمان قدیم تر

می آوری به وجد تو پروردگار را

ای از زبان حضرت موسی کلیم تر

تو ابتدای نسل طهورای کوثری

هرکس حسودتر به تو باشد عقیم تر

در این مسیر رو به خدایی ندیده ایم

از رد پای گیوه ی تو مستقیم تر

در کربلا به آینه ات سنگ میزنند

هرکس شبیه تر به تو جرمش عظیم تر

آقا تو در کلام خلاصه نمیشوی

در حضرت و امام خلاصه نمیشوی

ای یاکریم خسته چه کردند با پرت

این زهر ِ پر شراره چه آورده بر سرت

از لحظه ای که رنگ نگاهت کبود شد

رنگی دگر نرفته مناجات خواهرت

با اینکه ای غریب ، تو بودی امام شهر

اما کسی نخواند نمازی به پیکرت

تابوت را نشانه گرفتند به تیرها

آن هم کجا به پیش دو چشم برادرت

دلهای ما به یاد تو ای بی حرمترین

پر میزند به سمت بقیع مطهرت

تا کِی لبم به خاک بقیعت نمیرسد

بر آستان پاکِ رفیعت نمیرسد

سروده ی علی اکبر لطیفیان
×××
دلم به خانه حیدر بهانه می گیرد
ز سفره خانه ی زهرا نشانه می گیرد

خوشا یتمی و بی سر پرستی دوران
که توشه های حسن را شبانه می گیرد

ز دست پاک حسن لقمه لقمه میل کنم
مرا به زیر پرش عاشقانه می گیرد

سخن ز باج و خراج دو لقمه نان نکند
خدا فقط ز ولایش سرانه می گیرد

نماز و روزه و خمس و زکات و حج و جهاد
خوشا کسی که در این آستانه می گیرد

گدای کوی حسین هیچگه پریشان نیست
که حب فاطمه را جاودانه می گیرد

خدا اگر که عطا را بمنببخشد باز
مرا به ناز قدوم حسین ببخشد باز

منم که رب غفوری چنان خدا دارم
که اعتقاد مقدس به هل اتا دارم

من اعتقاد ندارم جهنمی باشم
چرا که آب و گل از آل مصطفی دارم

من از قدیم در آغوش گرم مولایم
که زیر پای امام کریم جای دارم

نهنا امید بمانم ز فیض رحمت حق
نه تکیه گاه بجز نسل مرتضا دارم

دلم به ملک ملک فخر می کند که الا…
تمام خلق بدانند که مجتبی دارم

قسم به آدم و حوا خلیفه اللهم
اگر چه ترک بهشت از گناه دارم

به چشم کوری هر که به خط اهرمن است
ولایت حسن مجتبی بهشت من است

هرآنکه شیعه شود از هدایت حسن است
بهای شیعه قدر ولایت حسن است

بهشت را به دو گندم عوض نباید کرد
بهشت هم به طفیل عنایت حسن است

به زیر پرچم اویند عالم تکوین
بهار جلوه ایی از رنگ رایت حسن است

فرشتگان همه از نور مجتبی خرسند
بشارت ملکوت از رضایت حسن است

هم اوست ناطق قرآن و یوسف عترت
که اصل یوسف قرآن روایت حسن است

به معجزات،چه حاجت به کسب معرفتش
که ابتدای کرامت حکایت حسن است

رحیم مثل خدا در بیان نمی آید
کریم مثل حسن در جهان نمی آید

افاضه شد،دل دیوانه در حریم افتاد
ره فقیر به میخانه کرین افتاد

شمیم رایحه المجتبی وزیذ از غیب
مشام گمشدگان را چه خوش نسیم افتاد

دوباره بوی حسن بوی یاس بوی بهشت
به سوی خوان کریمان ره یتیم افتاد

به خاطرات ازل یک مرور باید داشت
که درکشاش قالو بلا چوبیم افتاد

حسن به دست حسینش سپرد دلها را
سپس به کرب و بلا راه مستقیم افتاد

من از نگاه حسن با حسین خو گردم
که با خدای حسین خوب گفتگو کردم

سروده ی محمود ژولیده


نوشته شده در 1392/04/29ساعت 13:06 توسط سعید نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    8  >>

 Design By : Pichak