X
تبلیغات
رایتل
























هیئت وارثان ثارالله علیه السلام

هیئت وارثان ثارالله (ع) تهران شهرک ولی عصر عجل الله تعالی فرجه

گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز
تن من آب شد اما اثرم هست هنوز

جای سیلی زروی گونه من پاک نشد!
ردشلاق بروی کمرم هست هنوز

می توانم بخداباتو بیایم بابا
جان زهرا کمی ازبال وپرم هست هنوز

گفتم ای دختر شامی برو وطعنه نزن
سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

منکه از حرمله وزجر نخواهم ترسید
دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

گفت که می زنمت اسم پدرراببری
گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

همه دم ناز کشیدو به دلم تسکین داد
جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

بازمین خوردن من دیده خود می بندد
شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟
همه خاطره ها در نظرم هست هنوز

غصه معجر من رانخوری بابا جان
پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز
سروده ی  مهدی نظری

 

×××

من از این رنج و بلا جان میدهم
از مصیبت ها خدا جان میدهم

تو که رفتی اشک در چشمم نشست
چون شدم از تو جدا جان میدهم

عمه بالای بلندی داد زد
تا که گرید بر شما جان میدهم

یک نفر انگشت و انگشتر ربود
رفت چون غارت ردا جان میدهم

تا که راس خونی و زخمی تو
دیده ام بر نیزه ها جان میدهم

زیر مشت و ضربه پای عدو
عمه جایم شد فدا جان میدهم

خنده ها کردند دخترهای شام
گفته اند هستی گدا جان میدهم

از سر شب من که دلتنگت شدم
گفته ام بابا بیا جان میدهم

بار دیگر چون تو را من دیده ام
نذر من گشته ادا جان میدهم

تو حلالم کن مرا ای عمه جان
در خرابه جا به جا جان میدهم
 سروده ی جواد قدوسی


 ×××

از پشت بام بر سرمان سنگ می زنند
بر زخم کهنه ی پرمان سنگ می زنند

وقت نزولِ سوره ی توحید بر لبت
ابلیس ها به باورمان سنگ می زنند

وقتی که سنگشان به سر نی نمی رسد
سمت سکینه خواهرمان سنگ می زنند

ازپای نیزه فاطمه را دور کن پدر!
این کورها به مادرمان سنگ می زنند

بغض علی بهانه ی خوبی برایشان
حتی به سوی اصغرمان سنگ می زنند

آن دختری که با پدرش رفت و دور شد...
در کربلا جهیزیه اش جفت و جور شد

گفتم : که کاخ مستی تان پایدار نیست
مردم لباس خاکی ما خنده دار نیست

مردان ما به نیزه و در کوچه های شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نیست

ای بزدلان! ز بام به ما سنگ می زنید
در دستهای بسته ی ما ذوالفقار نیست

در سختی و بلا به خدا تکیه می کنیم
سر می دهیم در ره او، این شعار نیست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس کنید
پای سر بریده که جای قمار نیست!

خون گریه می کنی!؟ به تو حق می دهم
دیگر وسط  کشیده شده حرف  آبرو

یاقوت سرخ باور من را فروختند
بازار شام معجر من را فروختند

آهسته گریه کن پدرم! نشنود عمو
چادر نماز مادر من را فروختند

از بسکه فکر منفعت این چپاولند
با خون و پوست، زیور من را فروختند

سودی نداشت زلف پریشان و سوخته
با یک نظر گلِ ِ سرِ من را فروختند

با چند ضربه چوبِ حراجِ کنار طشت
الماس اشک خواهر من را فروختند

کار از تمسخر لب یحیی گذشته است
از خیزران بپرس چه برما گذشته است
 سروده ی  وحید قاسمی

 

×××

جهان بدون وجودت خرابه عدم است
خرابه با گل رویت وجود دم به دم است

به چشم کودک عاقل مرا نگاه مکن
کسی که عشق ندارد به عقل متهم است

هزار کعب نی و دشنه گر قلم گردند
برای گفتن یک ضرب تازیانه کم است

میان خنده این چشمهای بی پروا
یتیم را به تماشا گذاشتن ستم است

بگو برای چه دشنام می دهند مرا؟
رقیه ترجمه زخمهای محترم است
سروده ی رضا جعفری

 

×××

مرهم کنون به زخم رسیده چه فایده !
بابا سرت رسیده بریده ؟ چه فایده !

 

امشب که آمدی به خرابه ببینمت
سویی نمانده است به دیده چه فایده


تو آمدی که بوسه زنی جای سیلی ام
با این لب بریده بریده چه فایده


می خواستم به پای تو خیزم پدر، ولی
قدم شبیه عمه خمیده چه فایده


از دست های پر ورمم چه توقعی است
از پای روی خار دویده چه فایده


گیرم که گوشواره برایم خریده ای
من لاله گوش هام بریده چه فایده


گفتم که عشوه می کنم و ناز می خری
حالا که رنگ و روم پریده چه فایده


می خواستم فقط تو کشی دست بر سرم
رفتی و دست غیر کشیده چه فایده
سروده ی رضا رسول زاده

 

×××

وقتی که پدر سه ساله اش را می دید
هفتاد و دو سر به روی نی می لرزید


 شلاق و شب و تاول سرخ پایش...
 تنها به خدا فقط خدا می فهمید
سروده ی اقبال نوری

×××

زهراست خودش، بسکه کرامت دارد

غوغاست اگر، سه ساله قامت دارد

 

روزی که حسین قیامتی می سازد

دردانه ی او، خودش قیامت دارد

سروده ی کمال مومنی

×××

یا سواره می رسید بال و پرم را می گرفت
یا پیاده می رسید دور و برم را می گرفت


سوزش موی سرم بابا طبیعی گشته است
میرسید از پشت سر موی سرم را می گرفت


از سر لج بازی اش... تا گریه ام در آورد
گاه پس میداد و گاهی - چادرم را - می گرفت


محض سوغاتی برای دخترش با یک تشر
هم النگوها و هم انگشترم را می گرفت


در نمی آورد ز گوشم گوشواره ، می کشید
آنقدر که خون تمام معجرم را می گرفت


آن لگدهایی که میزد می نشست برصورتم
قدرت بینایی چشم ترم را می گرفت
سروده ی علیرضا خاکساری

×××

چوب مزن تو ای لعین، این سربابای من است

مزن تو بر لبش چنین، این سربابای من است

 

همیشه بوده بر لبش، ز روز خردسالی اش

بوسه ی ختم مرسلین، این سر بابای من است

 

چرا همه دور سرش، جمع شدید از جفا

سرش زدید بر زمین این سربابای من است

 

چگونه من نسوزم از، دیدن خشکی لبش

فاطمه جان بیا ببین، این سربابای من است

 

مگر حسین تشنه لب، عزیز مصطفی نبود

مزن به او تو چوب کین، این سربابای من است

 

خدا ببین چه می کنند، به این سر مطهرش

شدم ز داغ او غمین ، این سربابای من است

سروده ی کمال مومنی

×××

 

خاک قدمِ رقیه باشی عشق است

زیر علمِ رقیه باشی عشق است

 

با مهدی صاحب الزمان از ره لطف

یک شب حرم رقیه باشی عشق است

شاعر ناشناس

×××

هر جا سخن از رقیه جان می آید

صوت صلوات عرشیان می آید

 

در مجلس این سه ساله من معتقدم

عطر خوش صاحب الزمان می آید

شاعر ناشناس


نوشته شده در 1391/09/24ساعت 23:11 توسط سعید نظرات (0)


 Design By : Pichak