X
تبلیغات
رایتل
























هیئت وارثان ثارالله علیه السلام

هیئت وارثان ثارالله (ع) تهران شهرک ولی عصر عجل الله تعالی فرجه

در دفاع از حرمت ما بخدا بیداریم

دلی از جنس علی اکبر و قاسم داریم

غم نباشد به دلت چون حرمت می ماند

مرگ بر ما که اگر دست زتو برداریم

سروده کمال مومنی 

 *** 

 کس نزائیده که من باشم و تو خوار شوی 

حرمت در خطر اندازد و تو زار شوی  

 

کربلا داده به من غیرت عباسی را 

تا مبادا تو دگر زینب بی یار شوی 

سروده کمال مومنی 

 *** 

 در سینه شراره های غم می ریزیم 

خون پای ورودی حرم می ریزیم 

 

گر پای گذارید به صحن زینب 

والله زمانه را به هم می ریزیم 

سروده قاسم نعمتی  

*** 

با بارگاه زینب کبری چه می کنید

با قلب پاره پاره زهرا چه می کنید

کفتارهای شوم پر از کینه از علی

گرد حریم دختر مولا چه می کنید

زاییده از درون کدامین تجاوزید

با اهل بیت حضرت طاها چه می کنید

دنیایتان خراب و قیامت خراب تر

در دادگاه ویژه فردا چه می کنید

ازحد گذشت جرأت وگستاخی شما

با بارگاه وگنبد خضراء چه می کنید

بر مرکب جهالت خود تیز می روید

باتیغ تیز حضرت مولا چه می کنید

امروزتان که رفت ولی وای بر شما

در رزمگاه مهدی زهرا چه می کنید

سروده ی علیرضا برات وند

 

نوشته شده در 1392/06/06ساعت 00:03 توسط سعید نظرات (0)

 

به روی دل، غم و داغ تورا گذاشته ام

به روی شانه ی خود کربلا گذاشته ام

 

برای آنکه مرا غُصه ی تو پیر کند

به روی کُلِّ جوانیم پا گذاشته ام

 

برای آنکه بگویم هنوز فکر توام

ببین که پیرهنت را کجا گذاشته ام

 

شکسته تر شده این دل،دل بدون حسین

شکسته تر شده هرچه دوا گذاشته ام

 

اگر بناست ببینی مرا بیا گودال

گه خویش را لب گودال جا گذاشته ام

 

هنوز خون گلوی تو رنگ موی من است

گمان مبر که به مویم حنا گذاشته ام

 

نشد اگرچه تنت را کفن کنم اما

هنوز هم کفنت را سوا گذاشته ام

 سروده ی علی اکبر لطیفیان

 ***

تا چشم گشودم که در آغوش تو بودم

مدهوش دلم بودی و مدهوش تو بودم

 

بالاتر از این رنگ ندیدم به جهانم

یکسال نه یک عمر سیه پوش تو بودم

 

دستی به روی قلبم و آتش روی آتش

گفتی که مکن گریه و خاموش تو بودم

 

فریاد زدم شمع جهان بودی و هستی

پروانه صفت پیش تو بر دوش تو بودم

 

در روز دهم ساعت سه داخل مقتل

تا چشم گشودم که در آغوش تو بودم

 سروده ی علی پور زمان

 ***

یکسال میشود که تو هم پر کشیده‌ای  

من هم به سوگ پر زدن تو نشسته‌ام

شاید به جا نیاوری‌ام آشنای من

می‌بینی از فراق تو خیلی شکسته‌ام

**

چون آفتاب بر لب بامم که مثل تو

مانده به زیر صورت خورشید پیکرم

ای تشنه لب به یاد ترک‌های لعل تو

لب تشنه مانده‌ام به نفسهای آخرم

**

بی تو تمام باغ تو رنگ خزان گرفت

بی تو پری برای پریدن نمانده بود

صحرای داغ ، پای برهنه ، لباس خشک

نایی دگر برای دویدن نمانده بود

**

چندی است رفته قوت دیدن ز دیده‌ام

بنگر به راه رفتن خواهر که دیدنی است

دارم هنوز بر تنم از آن مسافرت

یک باغ پر بنفشه برادر که دیدنی است

**

دل پاره پاره از همهٴ طعنه‌هایشان

پایم هنوز آبله دار از شتابها

جا خوش نموده بر بدنم جای سلسله

ردی است بر تمام تنم از طنابها

**

پیراهنی که خون تو آغشته اش بود

هرگز نَشُسته‌ام نرود عطر و بوی تو

دارم هنوز با خودم از کوچه‌های شام

سنگی که خورد بر سر نیزه به روی تو

 سروده ی محسن عرب خالقی

***

  

دیگر بیا که دیده به راه تو مانده ام

دیگر بس است دوری من با تو یا حسین

مانند قتلگاه تو در زیر آفتاب

جان می دهم به یاد تو ای سر جدا حسین

**

جانی که روی پای بمانم نمانده است

گشتم شبیه دخترک ناز دانه ات

بی تو نفس کشیدن زینب تمام شد

یعنی خموش مانده صدای ترانه ات

**

پیراهنت دهد هنوز بوی قتلگاه

آنجا که شمر آمد و بر سینه ات نشست

دیدم هجوم گله ی گرگان کوفه را

دیدم که بند بند تن تو ز هم گسست

**

ای که به زیر سمّ ستوران شکسته ای

آیا هنوز سینه ی تو درد می کند؟

لبهای من به یاد لبت مانده پر ترک

تا یاد چوب خیزر نامرد می کند

**

دیدم که سنگ بوسه، به زخم تو میزند

من هم زدم به چوبه ی محمل سرم شکست

مُردم، نشد که زخم تو را مرهمی نهم

باتو شدم همینکه مقابل سرم شکست

**

ای بی کفن تو فکر کفن کن برای من

هر چند چیزی از تن زینب نمانده است

یک دسته گل برای مزارم تهیه کن

دیگر گلی به گلشن زینب نمانده است

سروده ی جواد حیدری

 ***

این مدتی که می گذرد در عزای تو

روزی نبوده اشک نریزم بپای تو

 

با یاد آخرین شب پیش تو بودنم

یک شب نبوده روضه نگیرم برای تو

 

یکسال و نیم شمع شدم سوختم حسین

یک سال و نیم آب شدم در ازای تو

 

ای کاش لحظه ای که رسد جان من به لب

بودم کنار قبر تو در کربلای تو

 

ای کاش لحظه ای که می آیی به دیدنم

از تن سرم بریده شود پیش پای تو

 

جان می دهم به بستر مرگم در آفتاب

مثل تن به خاک بیابان رهای تو

 

بر روی سینه پیرهنت را گرفته ام

تا اینکه باز زنده شود ماجرای تو

 

گودال بود و ولوله ی نیزه دارها

گم بود بین هلهله هاشان صدای تو

 

گودال بود و پیرهن و نعل اسب ها

ای کاش بود خواهرت آنجا به جای تو

 

چیزی برای ما ز تو باقی نذاشتند

تقسیم شد عمامه و خود ردای تو

 

من بودم و نظاره ی تاراج خیمه ها

در دست باد روسری بچه های تو

 

عباس چون نبود به سیلی سپرده شد

بوسه زدن به دخترک بینوای تو

 

جز آن شبی که دور شدم از تو در سفر

تو روی نیزه بودی و من پا به پای تو

 

بر دامنم نیامدی آن شب دگر گذشت

اما حسین، کنج تنور است جای تو؟

 

یادم نرفته سنگ لب پشت بام بود

پاداش هر کسی که بپا کرد عزای تو

 

یادم نرفته وقت تلاوت نمودنت

شد خنده ها جواب صدای رسای تو

 

ما را مدام خارجی آنجا صدا زدند

ای غیرت خدا همه عالم فدای تو

 

تا رفع اتهام کنی از حریم خویش

با آیه های سرخ بر آمد ندای تو

 

اما یزید حرف تو را زود قطع کرد

با خیزران مقابل طشت طلای تو

 سروده ی علی صالحی

 ***

 و قبل از اینکه مرا هم از این سرا ببرید

کمک کنید مرا سمت کربلا ببرید

 

تمام قامت من را شکسته داغ حسین

کمک کنید مرا دست بر عصا ببرید

 

درآن غروب فدایش شدم قبول نکرد

اگر که قابلم اکنون مرا فدا ببرید

 

کمی زخون دل عمه رنگ بردارید

برای موی سفیدم کمی حنا ببرید

 

به خیمه سوختم اما دوباره می سوزم

در آفتاب اگر بستر مرا ببرید

 

کنار بستر من روضه ای بخوانید و

مرا میان همین اشک و گریه ها ببرید

 

همان که خون سرم پای نیزه اش می ریخت

مرا به دیدن خورشید نیزه ها ببرید

 

همان کسی که سرش زیر دست و پا افتاد

مرا به شکوه از آن شام پر بلا ببرید

 

مرا لباس اسیری کفن کنید و سپس

حسین حسین بگویید و کربلا ببرید 

سروده رحمان نوازنی

 ***

هنگامه وصال من و دلبرم شده

این الحسین زمزمه آخرم شده

 

چشمم به راه مانده کجایی عزیز من

پیراهن تو گرمی بال و پرم شده

 

از گریه پینه بسته دگر چشم های من

عالم سیاه پیش دو چشم ترم شده

 

موی سپید و قدکمانم چه دیدنیست

غم های کربلاست چنین یاورم شده

 

من پیرسالخورده ام و دست های من

محتاج شانه های علی اکبرم شده

 

از خاطرم نمی رود آن لحظه فراق

ناله زدی که وقت وداع از حرم شده

 

داغی بوسه از لب تو مانده برلبم

خون گلوی تو نفس حنجرم شده

 

من بین قتلگاه تو جان دادم ای حسین

این چند ماهه جان تو درد سرم شده

 

می خواستم بغل کنمت جان تو نشد

نیزه شکسته زحمت این پیکرم شده

 

من پا به پای پیکر تو ضربه خورده ام

سرتا به پا تمام تنم پر ورم شده

 

دشمن همینکه پا به روی چادرم گذاشت

گفتم به خویش ارثیه مادرم شده

 

جان خودت به زور کشیدند چادرم

شاهد ببین که پارگی معجرم شده 

سروده قاسم نعمتی

 ***

 یک سال و نیم مانده غمت در گلوی من

هر  روز وشب تویی همه جا روبه روی من

 

 در زیر آفتابم و تشنه شبیه تو

دنیا کشیده خنجر غم بر گلوی من

 

تصویر قتلگاه تو یادم نمی رود

یک بوسه از تنت شده  بود آرزوی من

 

از خاطرات آن شب مقتل کنار  تو

مانده هنوز لاله سرخی به روی من

 

یک لحظه چوب محمل و پیشانی ام شکست

تا رفت روی نیزه سرت پیش روی من

 

قاری روی نیزه شدی تا نگاه ها

آید به سوی نیزه نیاید به سوی من

 

سنگین ترین  غمم  غم دفن سه ساله بود

او رفت و رفت پیش شما آبروی من

 

بشکن سفال عمر مرا تا نفس کشم

دیگر بس است باده غم در سبوی من

 سروده ی موسی علیمرادی

 ***

زینبم نائبة الزهرایم

مادرم گفته که بی همتایم

بشنوید ارض و سما! آوایم

این حسینی که بُوَد، آقایم

 

تا که دیده به روی من وا کرد

مهر خود را به دل من جا کرد

 

کوثر حضرت کوثر هستم

زین اَب هستم و زیور هستم

زیور فاتح خیبر هستم

خطبه ام گفت: که حیدر هستم

 

همه دیدند هنر دارم من

مثل عباس، جگر دارم من

 

ذوالفقار سخنم برّان است

یکی از لشکر من طوفان است

دشمن از «مردی» من حیران است

بی سبب نیست که سرگردان است...

 

دیده هر بار، حریف همه ام

پروش یافته ی فاطمه ام

 

ای برادر! به دلم غم دارم

دل سوزان و قدی خم دارم

دم آخر شده ماتم دارم

خاطراتی ز محرّم دارم

 

لرزش دستم اگر جلوه نماست

همه اش زیر سر کرب و بلاست

 

همه جا پای به پایت بودم

دائماً زیر لوایت بودم

مثل یک کوه برایت بودم

شاهد کرب و بلایت بودم

 

من که بازیچه ی تقدیر شدم

از غم تو به خدا پیر شدم

 

روضه ی باز شنیدن سخت است

بار بر دوش کشیدن سخت است

تلخی آه چشیدن سخت است

سوی گودال دویدن سخت است

 

دیدم آن جا که چه غوغا کرده

بی حیا، کار خودش را کرده

 

حنجری سوخته شد بعد از آن

جگری سوخته شد بعد از آن

مادری سوخته شد بعد از آن

معجری سوخته شد بعد از آن

 

زیر و رو شد بدنت با نیزه

تا که شد در تن تو تا نیزه

 

وای از آن سفر شام، حسین !

وای از آن ملأ عام، حسین !

وای از طعنه و دشنام، حسین !

وای از سنگ لب بام، حسین !

 

آن دیاری که پر از بیداد است

شام نه، کشور کُفر آباد است

 

ذرّه ای رحم در آن ناس نبود

بینشان عاطفه بشناس نبود

حرفی از غیرت و احساس نبود

کاش آن جا سر عبّاس نبود ...

 

**

مردم شام به ما سنگ زدند

همه صف بسته هماهنگ زدند

در عزایت کف و آهنگ زدند

به موی دخترکت چنگ زدند

 

دختر شام به پیش سر تو

ریخته نان جلوی دختر تو 

سروده محمد فردوسی

***

 زینبم یار آشنای توام

جای مانده ز کربلای توام

 

شعله سر می کشد ز ناله ی من

من عزادار نینوای توام

 

تشنه لب لحظه های آخر عمر

یاد سقای با وفای توام

 

بسترم زیر تابش خورشید

روضه خوان یاد بوریای توام

 

یاد گل های پرپر باغ و

بدن زیر دست و پای توام

 

وای از آن دم که حنجر تو شکست

یاد آن آخرین صدای توام

 

یاد راس تو روی نیزه و آن

پیکر بر زمین رهای توام

 

زخم خورده ز وقت وا شدن

پای دشمن به خیمه های توام

 

دم آخر بیا به بالینم

که دوباره رخ تو را بینم

 سروده ی رضا رسول زاده

 ***

 چشمان تو ادامه ی دریای کربلا

زینب شدی و زینت بابای کربلا

 

با خطبه هات مثل علی میشوی ولی

با گریه هات حضرت زهرای کربلا

 

ای سر بلند از تو حسین بن فاطمه

ای سر به زیر پیش تو سقای کربلا

 

دیروز اگر نبود دم آتشین تو

بیهوده بود قصه ی فردای کربلا

 

وقت قنوت نافله های شبانه ات

شد ملتمس ترینِ تو مولای کربلا

 

دشمن حریف یک نخی از معجرت نشد

در چنگ توست پهنه ی صحرای کربلا

 

بانوی آب و آینه بانوی آسمان

اصلا خودت برای دلم روضه ای بخوان

 

هنگام پر کشیدن و وقت سفر شده

اشک نگاه آخر من بی ثمر شده

 

با یاد پاره های تنت گریه میکنم

با آه سینه ام جگرم شعله ور شده

 

این بازوی سپر شده ام را شکسته اند

حالا ببین که خواهر تو بی سپر شده

 

حتی توان سینه زدن هم نمانده است

این بازوی شکسته عجب درد سر شده

 

بعد از گذشت لحظه ی گودال رفتنت

یک سال و نیم خواهر تو خون جگر شده

 

با هر نفس که بعد غمت میزدم حسین

زخمی که داشتم به دلم تازه تر شده

 

بر حال من نسوخت دل دشمنت حسین

عمداً مرا زدند کنار تنت حسین

 

گودال بود و غربت بی انتهای من

شد خیمه گاه مروه و مقتل صفای من

 

از بسکه ازدحام در آنجا زیاد بود

جایی نبود کشته ی بی سر ؛ برای من

 

یک خنجر شکسته چرا بوسه میزند ؟

بر روی حنجر تو برادر به جای من

 

یک نیزه آمد و سخنت را برید و رفت

یک کعب نی رسید به داد صدای من

 

پیراهن تن تو پر از رد پا شده است ؟

یا اشتباه میکند این چشم های من

 

با تازیانه ها بدنم خوب آشناست

من را زدند پیش تو ای آشنای من

 

دیدند بی کسیم به ما طعنه ها زدند

مانند مادر تو مرا بی هوا زدند

 سروده ی مسعود اصلانی

 

***

امشب به سبک کرب و بلا گریه می کنیم

همراه سیِّد الشُّهداء  گریه می کنیم

صاحب زمان گرفته عزا گریه می کنیم

از داغ روح صبر و وفا گریه می کنیم

 

مثل تمامی علما گریه می کنیم

آقا ببین که با رفقا گریه می کنیم

 

امشب به یاد عمِّه ی سادات مضطرم

گریه کن مصیبت و غمهای خواهرم

شد کهنه پیرهن همه ی عشق و باورم

مثل غروب غصِّه و غم فکر معجرم

 

راوی قصِّه های غریبی دلبرم

هجران سر آمده به خدا گریه می کنیم

 

در زیر آفتابم و مثل تو تشنه لب

جان دادن شبیه تو شیرینتر از رطب

از دوریِّ تو زینب غمدیده کرده تب

یکسال و نیم زندگی بی تو  العجب

 

کردم شکایت از غم هجران تو به رب

با حق به یاد فاصله ها گریه می کنیم

 

یکسال و نیم  درد جدایی کشیده ام

حالا ببین چگونه کنارت رسیده ام

هرگز عجیب نیست اگر قدخمیده ام

آخر به روی نیزه  سر یار دیده ام

 

چوبی به لب نشست و لبم را گــَزیده ام

ای زینبی بدان که کجا گریه می کنیم؟!

 

جایی که از حسین بخوانیم کربلاست

مهمان روضه ی غم گودال تو خداست

دارم یقین که مادر ارباب پیش ماست

همراه دخترش شده تب دار نینواست

 

شیب الخضیب غصِّه ی زهرا و مرتضاست

آهی کشید مادر و ما گریه می کنیم

 

آهی کشید و زیر لبش گفت یا حسین

دیدم که می زنی گل من دست و پا حسین

دشمن سر تو برده روی نیزه ها حسین

زینب کجا و بزم حرامی کجا؟ حسین

 

چوب است مزد قاری قرآن ما حسین

ما تا ظهور عدل و صفا گریه می کنیم

 سروده ی حسین ایمانی

 

نوشته شده در 1392/03/04ساعت 18:03 توسط سعید نظرات (0)

جاتون خالی جمعه 20 اردیبهشت ماه با رفقا رفتیم حرم حضرت زینب سلام الله علیها و جای همه ارادتمندان بی بی نائب الزیاره همه عاشقای اون حضرت که همزمان با وفات خواهر مظلومه اش حضرت ام کلثوم (س) بود شدیم 

مسیر از جاده فرعی فرودگاه بین المللی دمشق تنها راهیه که میشه به حرم رفت چون بقیه راهها توسط معارضه سوریه در محاصره است و امکان تردد وجود نداره.
بین راهی گفتن مواظب تک تیراندازها باشید. 
میگن تروریست ها تا حرم صد متر بیشتر فاصله ندارن
اما باید دلو  به خدا سپرد.
تو راه پست های ایست و بازرسی زیادن اما تا می فهمن ایرانی هستی احترام می زارن و می گن" تشرف" یعنی بفرمائید تشریف ببرید.
از دور حرم معلوم نیست تا دلتو ببره.
نزدیکی های حرم که می رسی سنگهای بزرگی گذاشتن که امکان نداره با ماشین جلوتر بری و مجبوری بقیه راهو پیاده بری. 
 
محله سیده زینب(زینبیه) الآن بقدری خلوت شده که معدود افرادی رو می بینی که تو خیابونا باشن ولی هنوز خانواده ها هستن و به این سو و آن سو می رن.
جلوی درب حرم که می رسی محافظین حرم که عمدتا از شیعیان عراق و بعضا سوری هستن موبایل و تمام وسایل را بازرسی می کنن و اجازه ورود چیزی حتی موبایل معمولی رو هم نمی دن.
خلوتی حیاط حرم اول چیزیه که دلو می لرزونه.
حرم بی بی زینب کجا و خلوتی کجا! اما.  
 

اما یه چیز که خیلی خوشحالت می کنه اینه که حرم به برکت وجود غیرت شیعیان علی علیه السلام هیچ آسیبی ندیده و حتی بعضی کارگرا مشغول تعمیرات و ساخت و ساز قسمتهایی از حرم هستن.
تو کفشداری کسی نیست .
کفشها رو کناری می زاری یه گوشه و جلوی درب اصلی اذن ورود میگیری.
السلام علیک یا بنت ولی الله السلام علیک یا اخت ولی الله السلام علیک یا عمه ولی الله ادخل هدا الحرم.
وارد حرم که می شی بی اختیار گریه ات می گیره.
سلام بی بی جون!
سلام دختر زهرا !
قربونت برم که حرم اینقدر خلوته. الهی ما نباشیم این روزای حرمت رو ببینیم.
آخ که چقدر جای بچه های هیئت و همه ی زینبی ها اینجا خالیه. 
تازه فهمیدم که چرا مادرت دوست نداشت قبرش معلوم باشه!
بی بی جان شنیدم که تو کربلا و شام خیلی اذیت شدی.
بی بی جون شنیدم که داداشاتو غریب کشتن.
شنیدم بچه هاتو شهید کردن.
 شنیدم معجراتون رو به غارت بردن.
اگه اون روز شیعه نبود کمک کنه اما امروز بچه شیعه ها اجازه نمی دن یزیدی ها به حرمت نزدیک بشن. 
تو این حرفها یه دفعه صدای شلیک های ممتد از کنار حرم شنیده میشه. صدا بحدی نزدیکه که انگار پشت دیوار حرمه
و بعد از لحظاتی قطع میشه.
اونایی که تو حرم هستن انگار نه انگار که صدایی شنیدن چون این صداها براشون عادیه.
آه بی بی جان
می دونی که چقدر عاشق داری.
می دونی بچه های هیئت ما تو محرم چقدرخودشون رو برات زدن.
می دونی انقدر گریه کردن که داشتن برات می مردن.
می دونی چقدر حسینتو دوست دارن.
بی بی جون کاش می شد بچه های هیئتمون میومدن اینجا
خانم جان
من سه تا پسرامو عاشق حسینت تربیت کردم.
خودت هواشونو داشته باش.
بی بی جون ! اینقدر قشنگ برا حسین می خونن.
اینقدر قران قشنگ می خونن.
من اونا رو به شما و امام زمان(عج) سپردم.
آه ! وقت تنگه و داره زمان تموم میشه
بی بی جون ما گرفتاریم اما رومون نمیشه تو این وضعیت از تو چیزی بخواهیم
حرمت تو محاصره است و من از تو چیزی بخوام! هیهات.
فقط می خوام بهت بگم من نماینده یه عده عاشقات هستم که پاهام به حرمت باز شده.
جای اونا هم این زیارت ما رو بنویس.
پدرم - برادرشهیدم جمال- غلام محیط- صادق، رفقا ... همه اموات رو یاد میکنم که جای همه اینجا خالیه 
 
باز هم صدای تیر ممتد کلاش بگوش می رسه اما وضعیت حرم عادیه.
دیگه کم کم به اذان ظهر نزدیک میشیم و مردم دارن میان به حرم.
خوشحال میشم که جمعیت حرم کمی بیشتر شده.
فدات بشم بانو.
ولی من باید برم چون رفقا منتظرن.
بی بی جون سلام منو به جدت رسول الله
بابات علی
مادرت زهرا
و داداشای مظلومت برسون
بازم مارو بطلب.
دارم از حرم می رم بیرون اما هنوز دلم تو حرمه  
مگه میشه از این حرم دل کند.
ای کاش می شد بیشتر تو حرم موند اما افسوس افسوس افسوی !
باید رفت!
خداحافظ بی بی جون
زینب زینب زینب
الگوی وفا زینب
کان حیا زینب
.
.
زمزمه می کنی و از حرم می ری بیرون.
باز کی روزی بشه تا یه بار دیگه بیای به این حرم.
خدایا ریشه ی وهابیت و سلفی های مزدور رو بخشکان.
رگ حیاتشون رو قطع کن
اینا حرفای دلم بود تو حرم حضرت زینب.
انشالله قسمت همتون زیارت حرم حضرت زینب بشه
خداحافظ
نوشته شده در 1392/02/22ساعت 17:56 توسط سعید نظرات (0)

دوباره آمده از ره بهار عاطفه ها

گلی شکفته شده از یل و تبار عاطفه ها

به آسمان علی ماه روی زینب بین

حلول عشق نگر در مدار عاطفه ها

چه کودکی که به والله هیبت الله است

از اوست شان بلند وقار عاطفه ها

مقام صبر خدا داد بر علی و بتول

درود بر نصب بردبار عاطفه ها

رسید در بغل یار و با کنایت گفت

همیشه عشق بوده در حصار عاطفه ها

 

مرا اسیر دو لبخند زینبم کردند

هزار شکر که در بند زینبم کردند

 

عزیز خانه ی حق ماده شیر آورده

امیره ای زبرای امیر آورده

به روی دست علی آنچنان نمایان که

خدا دلیل دگر بر غدیر آورده

پیام وحی برای پیمبر خاتم

خبر زعالمه ای بی نظیر آورده

شب ولادت گریه است فاطمه امشب

که غم به قلب تو درد کثیر آورده

امیر زاده همیشه امیر می ماند

در این میانه که نام اسیر آورده

 

ولادت گل خیر النسا مبارکباد

طلوع زین اب مرتضی مبارکباد

 

تویی که جلوه ی نامت مرا به بالا برد

مرا به سوی خداوند حی یکتا برد

کنار ساحل و جامانده بودم از کشتی

هوای تو ما را به سمت دریا برد

ببین چگونه اسیر نگار گردیدم

خودم جدا و دلم را جدا به یغما برد

به عقل پا زده مجنون یار گشتم تا

مرا به خاک نشینی شهر لیلا برد

سلام جانب او دادم و به جای جواب

چقدر ساده دلم را به سوی آقا برد

 

ستاره ی سحر شام کربلا بانو

نگاه می کنی و می کُشی مرا بانو

 

مقیم زلف تو حالی خراب می خواهد

چو شمع سوخته جانی مذاب می خواهد

تمام لشکر شب را به دست صبح بکُش

ببین که خانه ما آفتاب می خواهد

بلند می شود آری درفش دین خدا

رسول دیگری این انقلاب می خواهد

دلا زسینه می روی به شهر حسین

یقین بدار که این شهر باب می خواهد

برای آن که بماند وقار زینبییش

شبیه زانوی سقا رکاب می خواهد

 

غروب علقمه اقتدار عباس است

عقیله خواهر محمل سوار عباس است

 

تمام نیزه نشینان تو را دعا کردند

میان دشت بلا تو در غمت رها کردند

دمی که بر رگ حلقوم عشق بوسه زدی

تو را به کعب نی کینه ها جدا کردند

عزیز خانه زهد و عفاف بودی که

حرامیان عرب معجر تو وا کردند

به کوفه رفتی و بازار چشم نامحرم

تو را حقیر سرانگشتشان نما کردند

نگاه خسته ی یک ناقه سخت می گریید

تو را دمی که خارجیان خارجی صدا کردند

 

زدیده گریهی باران نم نم آمده است

شب تولد تو یا محرم آمده است

سروده ی علی شکاری

 

نوشته شده در 1388/02/09ساعت 15:59 توسط سعید نظرات (2)


یا که خدا به خلق پیمبر نمی دهد
یا گر دهد پیمبر ابتر نمی دهد
حتی اگر چه فیض الهی به هیچ کس
غیر از رسول سوره ی کوثر نمی دهد
دختر در این قبیله تجلی کوثر است
بی خود خدا به فاطمه دختر نمی دهد
زینب یگانه است خدا هم به فاطمه
تا زینب است دختر دیگر نمی دهد
زینب رشیده ای است که بر شانه ی کسی
تکیه به غیر شانه ی حیدر نمی دهد
زینب شکوه خواهری اش را در عالمین
دست کسی به غیر برادر نمی دهد
او مظهر صفات جلالی حیدر است
یعنی براحتی به کسی سر نمی دهد
زینب همان کسی است که در را عفتش
عباس می دهد نخ معجر نمی دهد
سروده علی اکبر لطیفیان
نوشته شده در 1387/02/24ساعت 11:35 توسط سعید نظرات (0)

خاطرات زینب

حال و هوای کربلا در حال من پیدا بود

هر کس حسینی می شود با نام من شیدا شود

من زینبم دخت علی آئینه زهرا منم

پیغمبر پیغمبران مجموعه ی غمها منم

من چشم خود وا کرد ه ام از ابتدا سوی بلا

از بهر اهل دل رسد از نام من بوی بلا

گرچه نیم از چهارده معصوم امّا اطهرم

از بعد آنان از همه پیمغبران هم برترم

شاگرد درس عصمت زهرای اطهر بوده ام

آئینه جمع فضائل بهر حیدر بود ه ام

داغ پیمبر دید ه ام و از داغ او دلخون شدم

همراه اشک مادرم گریان شدم محزون شدم

دیدم تنش روی زمین مانده است و امت غافلند

تا اینکه غصب حق کنند از پیروان با طلند

دیدم به سمت اهل نار افتاده هیزمهای کین

دیدم زبانه می کشد آتش به روی باب دین

همراه مادر بود ه ام با او در آتش آمدم

از بهر حفظ مادرم خود را به آتش می زدم

مادر برای حفظ دین می سوخت بین شعله ها

درس فداکاری به من آموخت بین شعله ها

با چشم خود دیدم چسان فضه مددکاری نمود

یک دُرِ خون آلود ه را از زیر دست و پا ربود

دیدم که مادر پشت در افتاده پر پر می زند

گر چه میان خون بود فریاد حیدر می زند

با صورت نیلی شده با پهلویِ غرقه  بخون

با سینه ای زخمی شده از باب خانه زد برون

دامان بابا را گرفت اما  عدو نامرد بود

سنگینی تیغ و غلاف از دست او طاقت ربود

دستش ز کار افتد وشد در کوچه ها نقش زمین

از این زمین خوردن شده حیدر امیرالمومنین

خلّوُ ابْنُ عمّی ناله اش در لحظه ای دشوار بود

تنها در آنجا مادرم با حیدر کرار بود

گفتا اگر نفرین کنم بر پا قیامت می شود

جانم فدای ماندن امر امامت می شود

بابای من پیغام داد ای دخت طاها صبر کن

جان علی نفرین مکن با ظلم اعدا صبر کن

آری دو صد کرب و بلا من در مدینه دیده ام

من ریشه ی هر زخم را در زخم سینه دیده ا م

در کوفه رفتم صورتی غرقاب خون شد قاتلم

دیدم سر بشکسته ی بابا و پر خون شد دلم

دیدم که او را مثل مادر نیمه ی شب می برند

مولای عالم را غریب از پیش زینب می برند

از بعد او دیدم حسن رزمش شده زخم زبان

نی از عدو محنت کشید او زخم دید از شیعیان

در خانه اش ایمن نبود بیرون خانه جا نداشت

یک پا رکاب و همنفس سوگند بر زهرا نداشت

گر چه دلش از کودکی پر آتش و صد پاره بود

اما چه گویم زهر کین چه با گل زهرا نمود

گفت  بیا ای خواهرم طشتی بیاور در برم

پاره جگرها را ببین اینهاست نذر مادرم

با لخته های خون او من انس دارم ای خدا 

از غصه تشییع او من بیقرارم ای خدا

عباس آن روح ادب با من نگفت آخر چه شد

با من نگفت از تیر کین تابوت با پیکر چه شد

من در تمام درد ها بسیار کردم شور و شین

اما دلم خوش بود دارم دلبری مثل حسین

این دل خوشی را عاقبت دست خدا از من گرفت

دارو ندارو هستییم را کربلا از من گرفت

بعد علی اکبر که شد صد پاره جسم اطهرش

دیدم به زیر سم اسب افتاده قاسم پیکرش

دیدم علمدار حسین مشکش تهی از آب شد

تا تیر بر چشمش نشست چشم فلک بی تاب شد

دیدم علم  افتاده و بشکسته پشت دلبرم

دیدم پس از سقا شده غارت تمامی حرم

دیدم سه شعبه تیر را اندر کمان حرمله

دیدم گلوی کودکی گشته نشان حرمله

من در وداع آخرین دادم به دست دلبرم 

پیراهن کهنه که بود از دستباف مادرم

لبهای او خشکیده و پیشانی اش بشکسته بود

در قتلگاه دیدم عدو بر سینه اش بنشسته بود

دیدم اشاره می کند برگرد زینب در حرم

جان می دهی گر بنگری در پنجه ای موی سرم

من از حرم تا قتلگاه سعی و صفایی کرده ام

بعد از حسین در کربلا بالله خدایی کرده ام

شام غریبان دیده ام بازار کوفه دیده ام

از دیدن راس حسین برنیزه ها رنجید هام

آنچه مرا بی صبر کرد بزم شراب شام بود

آنجا که باشد مقتلم کنج خراب شام بود

سروده جواد حیدری

نوشته شده در 1386/05/06ساعت 16:06 توسط سعید نظرات (0)

او تولد یافت طنازی کند

با الفبای جنون بازی کند

او تولد یافت گردد نور عین

تا شود سرمست از جام حسین

او تولد یافت تا زینب شود

در سخن علامه مکتب شود

آری آری زینب آمد بر جهان

تا شود همگام عاشورائیان

در حوادث یار می خواهد حسین

محرم اسرار می خواهد حسین

کیست زینب تابع فرمان دوست

هفت شهر عشق زیر گام اوست

کیست زینب صاحب عنوان عشق

تاج خونین سر سلطان عشق

عشق هر جا خود نمایی می کند

نام زینب دلربایی می کند

هر کجا منشور ضد مکتب است

بی گمان الغاء آن با زینب است

نوحه خوان شعری بخوان زینب پسند

تا شوی در پیش زهرا سر بلند

نکته ای گویم به گوش آویزکن

ازکلام ناروا پرهیز کن

خوانیش آواره , خود آواره ای

دانیش بیچاره , خود بیچاره ای

نسبت آوارگی براو , مده

نسبت بیچارگی بر او , مده

کیست زینب عامل تکمیل عشق

بعد زهرا فارغ التحصیل عشق

کیست او ؟ پروانه پر سوخته

سوختن ازفاطمه آموخته

در فدک صبر علی را دیده است

عشق را با فاطمه سنجیده است

مرحبا زینب که طوفان کرده است

آنچه زهرا گفته بود آن کرده است

او به بحر العشق نوح کربلاست

عشق او فتح الفتوح کربلاست

خلق را زینب شناسی نیست نیست

فاطمه داند که زینب کیست کیست

گر چه «خوش زاد»م , حسینی منصبم

گرقبول افتد غلام زینبم

سروده سید حسن خوش زاد

 

 

نوشته شده در 1386/03/16ساعت 00:22 توسط سعید نظرات (1)

از آن ساعت که خود را ناگزیر ازتو جدا کردم
توبر نی بودی ودیدی چها دیدم وچها کردم
گمان برماندن وقبر تو را دیدن نمی بردم
ولی فیض زیارت را تمنا ازخدا کردم

نوشته شده در 1386/03/05ساعت 13:37 توسط سعید نظرات (0)

 

  دل سوزان بود امروز گواه من و تو                        کزازل داشت بلا چشم ، به راه من و تو

  من به تو دوخته ام دیده تو برمن ، ازنی               یک جهان راز ، نهفته به نگاه من و تو

  اُسرا با من و راءس شهدا با تو به حق                چشم تاریخ ندیده ست سپاه من و تو

  روی تو ماه من وماه تو عباس امّا                      ابر خون ساخته پنهان رخ ماه من و تو

  آیه خواندن زتو ،تفسیرــ زمن تادانند                 که به جز گفتن حق نیست گناه من و تو

  هردو نستوه چو کوهیم بر سیل امّا                  عشق ،دلگرم شد ،ازسردی آه من و تو

  مدعی خواست که ازبیخ کند ریشه ی ما          بی خبر زآنکه غروب ست پگاه من و تو

شعر از : علی انسانی  

نوشته شده در 1386/03/05ساعت 13:32 توسط سعید نظرات (0)


 Design By : Pichak